شهیدستان- اگر بگوییم سردار شهید محمد نصرالهی یکی از بانیان سپاه در کرمان است اغراق نکرده ایم چرا که وی علی رغم سن کمش در روزهای اول بعد از انقلاب به همراه شهید بختیاری و شهید محمد گرامی از جمله کسانی بودند که فعالیت سپاه را آغاز کردند.


محمد نصرالهی که در سال 42در کرمان بدنیا آمده بود فردی بسیار مقید و آشنا به تعالیم اسلامی بود در دوران جوانی با مطالعه آثار دکتر مطهری و شریعتی دارای منش خاص اسلامی بود در تجمعاتی که در سالهای انقلاب در کرمان برگزار می شد جز نفرات اول بود وحتی خانواده و بزرگان شهر را نیز به این تجمعات می کشانید.
محمد نصرالهی از اولین های سپاه در کرمان بود و در غائله کردستان نیز حضور چشمگیری داشت به گونه ای که در سال 59 و60در منطقه پاوه در کنار دیگر بچه های کرمان حضور پررنگی داشت.
بعد از اتمام غائله کردستان نیز از پای ننشست و راهی جبهه نبرد علیه رژیم بعثی عراق شد شهید نصرالهی بیش از آنکه اطرافیان بدانند مقید به رعایت بیت المال بود.
خاطراتی که خانواده و دوستان از قول وی نقل می کنند درستی این ادعا را اثبات می کند.
از جمله آنکه یکی از خواهران وی نقل می کند: لباس وی را شسته بودیم وقتی به خانه آمد در جیب لباس کاغذ شسته شده ای را بیرون آورد و ناراحت شد وقتی پرسیدم چه بود گفت : کوپن بنزین سپاه بود .شب وقتی پدر برگشت از وی خواهش کرد کوپن خود را به جای کوپن از بین رفته به او بدهد.
نقل دیگری است وقتی خودروی سپاه در حین ماموریت از ناحیه آیینه صدمه دید ساعتها وقت خود را برای تعمیر این صدمه صرف کرد و اعتقاد داشت اموال عمومی نباید در اثر بی دقتی ما آسیب ببیند.
خواهر شهید ( اکرم نصرالهی) نقل می کند: روزی یکی از همسایگان که زرتشتی بود دست پسرش را که دوست محمد بود گرفته و به در خانه ایشان می آید و با حالت عصبانی به پدر شهید می گوید: چرا جلوی پسرتان را نمی گیرید؟ وقتی پدر شهید با تعجب سوال می کند مگر محمد با دوستش دعوا کرده است؟ همسایه می گوید: دعوا!!!دعوا نه آقا پسرشما جوری روی پسرم تاثیر گذاشته که امروز صبح دیدم دارد نماز می خواند!
یکی از دوستان محمد می گوید: روزی به واحد ما اطلاع دادند یکی از نمایندگان مجلس آمده کرمان تا در یک محفلی سخنرانی کند .کسی که از طرف این نماینده زود تر برای هماهنگی آمده بود .می گفت که ماشین باید حتما پاترول باشد .محمد مخالفت کرده بود .ولی خود طرف رفته بود و از ستاد پاترول گرفته بود.محمد که این قضیه را شنید خیلی نا راحت شد .شب آمد پیش من و گفت:این ها با این تجمل پرستی ها انقلاب را عوض می کنند و بعد حضرت امام رامثال زد که چقدر ساده زندگی می کند
محبت و شیفتگی محمد به امام (ره)فوق تمام دلبستگی هایش بود
و این شهید بزرگوار وقتی به جبهه می آید تا روز شهادتش پای از مبارزه نمی کشد حتی با وجود آنکه 3بار در جبهه بشدت مجروح می شود و در تهران و مشهد بستری می شود اما باز هم با همان شرایط بیمار و رنجور به جبهه بازمی گردد.
از جمله عملیاتهایی که شهید بزرگوار در آن حضور داشت والفجر 8بود که میعادگاه نهایی محمد با خدای خود بود.
سردار سلیمانی که آن زمان فرمانده لشکر 41ثاراله بود نقل می کند :
در ستاد هم که بودیم ،محمد آرام نداشت .همیشه جلو در می خوابید تا اگر کسی کار ضروری داشت ،اولین کسی باشد که بیدار می شود و نگذارد دیگران بیدار شوند.
شوق کار برای خدا تمام وجودش را گرفته بود. هیچ وقت جمله ی به من مربوط نیست را از او نشنیده ام. تمام جان فشانی ها به او مربوط می شد. چه در ستاد چه در منطقه. از فرط تلاش بی حد واندازه در زیر آفتاب صورتش پوسته پوسته و سیاه شده بود. آن روزهاسفیدی دندان هایش موقع خندیدن بیشتر به چشم می آمد.
زمان عملیات والفجر 8 که عراقی ها جاده را زیر آتش گرفته بودند محمد با دو نفر دیگر از همرزمانش نزدیک 3 راه کارخانه نمک داخل ماشین بوده اند که یک دفعه گلو له توپی در نزدیکی ماشین منفجر شده بود و ترکش ریزی به سر محمد خورده بود و او را به آرزوی دیرینه اش رسانده بود . وقتی خبر شهادت محمد را شنیدم این جمله اش مدام در گوشم زنگ می زد که « خدا گلچین است ، کاری به من ندارد » و شاید به خاطر خوشحالی از این چیده شدن بود که وقتی در گلزار شهدا برای آخرین دیدار رویش را باز کردند یک لبخند ابدی در چهره اش نقش بسته بود . همان لبخندی که او از کودکی به همراه داشت ، همان چهره ای که از پشت تیر سیمانی کوچه سرک می کشید و لبخند می زد.
بخشی از وصیت نامه سردار محمد نصرالهی جانشین ستاد لشکر 41ثاراله
وصيت نوشتن بسيار سخت است، اما بهرحال تكليفی است بايستی انجام گيرد. نمی دانم در طول زندگی نه سودی برای خود داشتم نه برای اطرافيان. احساس می كنم نوشتن اين چند سطر شايد مفيد واقع گردد، واقعيت مطلب اين است از مرگ می ترسم نه اينكه علاقه به اين دنيا داشته باشم نه، بلكه از اعمال، بلكه از نيات، بلكه از كردار خود نااميد هستم. در خود هيچ آمادگی اينكه به استقبال مرگ بروم نمی بينم، بهرحال می آيند تقدير اين بوده و هست روزی خواهد رسيد و هيچ خبر نخواهد كرد، بايستی نوشت.
نمی دانم به چه صورت و كی از اين دنيا خواهم رفت ولی خدايا آرزويم اين است كه سرافكنده نباشم، آرزويم اين است شرمگين نباشم در مقابل دوستانم، در مقابل سيدالشهداء در مقابل تو. در طول زندگی خيلی به من لطف كردی بهرحال باز هم بزرگواری كن و سرافراز كن مارا. همه كسانی اين چند سطر را می خوانيد، بدانيد بنده، بنده ای از بندگان خدا بودم كه شهادت می دادم به وحدانيت خدا، شهادت ميدادم به رسالت پيامبر اكرم، شهادت می دادم به رسالت 12 ائمه معصوم و شهادت می دادم به همه اصول مذهب و شهادت می دادم بر حقانيت اين جمهوری و اين امام عزيز و تا پای جان بر روی اين شهادت سعی كردم بايستم. اميدوارم كه مورد قبول ايزد منان واقع گردد. پس شما قبول نماييد اين شهادت را از من و دعا كنيد كه خداوند قبول نمايد. باشد كه شهادت شما باعث قبول خداوند شود.
این وصیت نامه 5اسفند 64 وچند روز قبل از شهادت این سردار بزرگ دفاع از ارزشها نوشته شد.
محمد نصرالهی که روحیه شجاع و نترسش ، مهربانی و تلاش بی پایانش زبانزد همه بچه های جبهه بود سرانجام در گلزار شهدا کرمان آرام گرفت و در قطعه 2ردیف چهارم وقبر8کمی پایین تر از سردارانی چون شهید مغفوری و شهید بختیاری به آرامش رسید.
روح بلندش مسرور از عنایات الهی  باد.

 

سفارش پروژه برنامه نویسی