شهیدستان- مادر شهید اکبر جهانشاهی، مادری که بیش از دوهزار بیت شعر سروده و با دستهای لرزان از فرزند دلاور و شهیدش سخن می‌گوید.


به گزارش شهیدستان، سینه اش مخزن بیش از دو هزار بیت شعری است که خود سروده است. مادری که حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارد. اما درلابلای خاطراتش بعد از هر دو جمله ای که بیان می کند، چند بیت شعر می خواند و با خنده و کنایه می‌گوید: من بیست کلاس سواد دارم!
با خواندن چند بیت شعر؛ از خبرنگارانی که برای تبریک سالروز میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادر به دیدار ایشان رسیده‌اند؛ استقبال می‌کند.
صفا و صمیمیتی که درهم نشینی با این مادر بزرگوار حاکم است، گذر لحظه ها را دلنشین می کند.
عکسی از فرزند شهیدش را که بر سینه نهاده، نشان می دهد و می گوید:"اکبر همیشه این جاست" و اشاره به قلبش می کند.
عذرا حمزه ای جواران مادر سردار شهید اکبر جهانشاهی خود را پیرو امام حسین علیه السلام و امام خمینی می داند و می گوید: ما شهیدمان را در راه خدا دادیم و از کسی انتظاری نداریم و می‌گوید:
بعد از شهادت اکبر، پدرش دیگر هیچ گاه نخندید. غم از دست دادن اکبر، او را بیمار کرد به طوری که بعد از یک سال و چهارماه از شهادت پسرش، در حالی که دکتر در حال معاینه ی او بود و احوالش را می پرسید، در آخرین جملات با بغض خطاب به دکتر گفت:
شما که می دانید من چطور هستم،پس چرا می پرسید و هر لحظه زخم دلم را تازه می کنید؟
سپس سکوتی بر او حاکم شد و او را از ادامه ی سخن باز داشت.بدین گونه پدر در کنار قبر پسر در بهشت زهرا در جواران آرام گرفت.

اکبر از فرزندان متولد سال 42 بود که خداوند مقدر فرموده بود 21 سال بعد، در لبیک به ندای امام خمینی در حالی که لباس سبز سپاه را بر تن داشت، برای آبیاری نهال نوپای نظام مقدس جمهوری اسلامی با خون پاک خویش، سهمی را ادا کند.
فرزندی از خطه ی خوش آب و هوای جواران در اطراف شهر رابر در استان کرمان. او که در نوجوانی با آرمان های امام خمینی(ره) و کتاب های او مانوس شده بود و تجلی این همراهی با امام، بعدها در ورود او به سپاه پاسداران، حضورش در جبهه و نهایتا با شهادتش جلوه گر شد.
اکبر برای ادامه ی تحصیل مجبور شد بعد از پایان تحصیلات ابتدایی به اتفاق برادر کوچکترش حسین که او نیز از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس می باشد؛ از روستا به کرمان بیاید.
اتاقی اجاره می کنند و اکبر در کنار درس خواندن، کار می کند که هزینه های زندگی در شهر را تامین نماید و باری بر دوش خانواده نباشد.
با پیروزی انقلاب، شوق پیوستن به سپاه در او مصمم شد. مادرش می گوید: یک روز اکبر آمد و گفت: من در سپاه کرمان ثبت نام کرده ام. گفتم چرا در محل خودمان ثبت نام نکرده ای که به هم ولایتی های خودت خدمت کنی؟
گفت: مادر این جا همه ی افراد آشنا و اقوام می باشند، شاید فردا کسی از من کاری بخواهد و به علت رو دربایستی من نتوانم حق مطلب را انجام دهم، آن وقت به ایمانم لطمه وارد می شود.
مربی آموزش بود و نیمه شب که می خواست برای آموزش، ‌بسیجیان را بیدار کند، می گفت: خداوندا برای رضای تو می خواهم برادران را بیدار کنم تا ضمن آموزش، روح استقامت و فداکاری در آن ها تقویت شود.

به وقت و استفاده ی بهینه از آن، بسیار اهمیت می داد و حاضر نبود حتی یک لحظه را به بطالت بگذارند. هنگام حاضر شدن در کلاس های آموزشی می گفت: اگر یک دقیقه دیر برسم، این یک دقیقه حق 50 نفر است و می شود 50 دقیقه.
مادر بزرگوارش با بیان خاطره ای از کودکی اکبر می گوید:3-4 ساله بود که به یک بیماری دچار شد و 9 ماه مریض احوال بود. فاصله ی بیمارستان تا مرکز بخش را که حدوداً 12 کیلومتر بود، به علت نبودن ماشین و امکانات پیاده طی می کردیم. در یکی از رفت و آمدها، در بین راه گرگی را دیدیم که احساس کردیم طعمه ی گرگ خواهیم شد. اما گرگ بی اعتنا از کنار ما گذشت. اکبر ذخیره ای بود برای روزهای انقلاب و دفاع مقدس.

ماشین سپاه در اختیارش بود. یک روز گفتم: مرا هم سوار کن و تا آن جا که هم مسیر هستیم برسان. گفت: ماشین بیت المال است نمی توانم شما را برسانم.
وقتی می خواست به جبهه برود من نگران بودم؛ اکبر گفت: اگر اجازه بدهی می روم و اگر اجازه ندهی دستت را می بوسم و می روم.
این مادر بزرگوار که مثل همه مادران آرزو داشته پسرش را در لباس دامادی ببیند؛ اظهار می‌کند: قرار بود او را داماد کنیم. دختر یکی از اقوام را هم برایش انتخاب کرده بودیم و مقدمات عقد فراهم شده بود.
منتظر بودیم که به مرخصی بیاید تا مراسم را برگزار کنیم. شب جمعه‌ای که قرار عقد گذاشته بودیم؛ خبر شهادتش را آوردند.
وسایلی که برای زندگی مشترکش آماده کرده بودم، به دیگران بخشیدم تا جلو چشمم نباشد.
او را در راه خدا، هدیه کردم؛ اکبر من از علی اکبر امام حسین(ع) که عزیزتر نبود.

وصیت شهید:
اینک وقت آن رسیده که با هم به راهی برویم که آغازش نشاط و پایانش پناه گاهی راستین و استوار و سعادتی ابدی است. به دنیایی برویم که سرتا سر پاکی است و حقیقت. به آن جا که پرندگان امید، پرواز می کنند و انسان ها نسبت به یکدیگر قلبشان معطوف است.
به آن جایی که باطل از بین رفته و عشق و معرفت دنیا را فرا گرفته و دنیا لبریز از وحدت و یگانگی است.
پس بیائید از قید و بند و شهوات و مادیات خود را رها کنیم و به خدای بهشت بگرویم و او نجات دهنده ی هر غرق شونده است.
بخشی از سروده ی مادر شهید:
نمک، شیرین از قند در دهان گردد
جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد
که در کودکی پدر دست پسر گیرد
به امیدی که در پیری پسر دست پدر گیرد
دیدی که ستاره ی سحرگاه عمر تو چقدر بود کوتاه
غایب شدی از نظرم، ناکام اکبرم، به ناگاه
رفتی به سوی باغ و لاله زار
عمر تو شد خزان بهار
ناکام اکبر من
بعد از تو اگر سخن بگویم
باشد شب و روز به گفت و گویم
ناکام اکبر من
بعد از تو نزدم تخت ونوسی
ننشستم به پهلویت شب عروسی
ناکام اکبر من
رخت عروسی ام آخر کفن شد
دو چشمم بهر دامادی سیه شد
ناکام اکبر من
رخت عروسی بهرت بریدم
اما چه حاصل عیشت ندیدم
ناکام اکبر من
----------------------
اکبر جهانشاهی سال 61 وارد سپاه پاسداران شد و پس از آموزش های مقدماتی و تکمیلی در پادگان قدس و پادگان شهید بهشتی به عنوان مربی مشغول خدمت شد. مسئولیت های او فرمانده گروهان، فرمانده تانک، مربی آموزش و تکنیک بود.
خرداد 63 آخرین خرداد عمر علی اکبر در دنیای فانی بود.

سفارش پروژه برنامه نویسی