شهیدستان- خیلی ساده بود زنگ زدند وگفتند با خبرنگاران دفاع مقدس استان می رویم خانه شهید وراهی شدیم همین جا در شهر کرمان خانه ای نه چندان دور...
خانه شهید نزدیک یکی از بزرگراه های اصلی شهر کرمان انتهای کوچه ای است که حالا نبش کوچه فضای سبز بزرگی ایجاد کرده اند.

مادرش پیرزنی است که با عصا راه می رود به عصا تکیه می کند وسخت در فکرگذشته است می گوید: محمد تاج سرم بود امیدم بود.
در را که باز می کنند خانم جوانی در حال تاب دادن کودکی دو سه ساله است بعدا می فهمم دختر شهید است.

شهید شاخص کارگری سال 93استان کرمان

سردار شهید محمد افضلی از شهدای شاخص سال 93استان در حوزه کار وکارگری است.
اهل روستای ننیزاز شهرستان رابر، مادرش ترلان قنبری زنی است که روزگار کهنسالی اش را در سکوت می گذراند، در فکر از دست دادن جواهری به نام محمد است وپدرش که چند سال قبل فوت شده عباس افضلی  روضه خوان ننیزی است.


مادربا لهجه شیرینی محلی می گوید " بچه ام خیلی مهربون وبا خدا بود به مستحق که کمک می‌کرد کتابهایی داشت که هر وقت  می‌خواند آنها را پنهان می‌کرد می گفتم مگر اینها چه کتابهایی هستند که باید پنهان شوند می گفت ارزش این کتابها بالاست می‌ترسم خراب شود قبل از شهادتش خواسته بود کتابهای شریعتی ومطهری را به مسجد ببرند تا دیگران از آن استفاده کنند.
پیرزنی قدکوتاه است اما مهربانی خاص مردم روستایی را با خود دارد تک تک خانم های خبرنگار را می بوسد وبارها وبارها می گوید: خیلی خوش آمدید قدم رنجه کردید نم اشکی گوشه چشمانش است .
محمد راخداوند با نذر ونیاز به پدر ومادرهدیه داد

سردار محمد افضلی در سال 1329متولد شد قصه تولدش هم شنیدنی است.
عباس افضلی پدر شهید که چند سالی است دار فانی را وداع گفته ، روضه خوان محلی بوده است که مردم روستاهای اطراف رابر وی را می‌شناختند وبه وی احترام می‌گذاشتند.
وی بعد از ازدواج وچند سال صبر برای بچه دار شدن دست به دامن امامزاده محل یعنی امامزاده سیدمرتضی می‌شود وکمی بعد خداوند فرزندی به آنها می‌دهد بنام محمد که نورچشمان فامیل وحتی روستای تولدش می‌شود وبعدها اولین شهید روستایی ننیز نیز همین محمد افضلی است.
بعد از تولد محمد خداوند به خانواده اش 10فرزند دیگر می‌دهد که 6نفر باقی می‌مانند وبقیه در کودکی فوت می‌کنند.

ایمان قلبی محمد بالا بود

حسن افضلی ننیزی برادر شهید که در دوران جبهه همراه ویار غار وی بوده است نیز با اشاره به اینکه محمد ایمان قلبی بالایی داشت، گفت: یادم هست شبی که عملیات بود دعای کمیل بود آهنگران آمده بود وحجت الاسلام قرائتی وچند تن از مسئولین نیز حضور داشتند از زیر چشم در تاریکی وی را زیر نظر داشتم وی تسبیح می چرخاند لحظه ای صدای تسبیح قطع شد وسرش را آهسته کنار گوش من گذاشت وگفت: من دراین عملیات شهید می ‌شوم.
وی بیان کرد: شهید دوران ابتدایی را در روستا وسپس برای ادامه تحصیل راهی رابر وسپس کرمان شد همان زمان که دیپلم گرفت آمد وگفت می‌خواهم به نیروی هوایی بروم وخلبان بشوم بعدها که در سپاه وارد شده بود می خواست نیروی هوایی سپاه را راه بیندازد که....

خلبانی که به سبب اسلامی بودنش اخراج شد

برادر شهید می گوید: محمد برای کسب درجه خلبانی دوسال در پایگاه قلعه مرغی تهران وسپس راهی آمریکا در ایالت تگزاس شد یک سال نیم آنجا دوره دید وشش ماه دیگر می‌توانست مدرک خلبانی خود را بگیرد که به دلایل واهی به سبب گرایش های مذهبی واسلامی که داشت وتایری که روی دوستانش داشت، اخراجش کردند.

من محمد عباس کریم هستم

حسن افضلی گفت: محمد یک قاب عکس تمثال نبی مکرم اسلام را با خود به آمریکا برده بود از وی پرسیدم تو که به این تمثال ها اعتقادی نداری گفت این عکس را بردم که بدانم مسلمانم وبدانم که من محمد فرزند عباس کریم هستم کسی که از روستایی دور دست در آن سوی دنیا آمده است وباید برگردد وبه کشورش خدمت کند.
شهید افضلی بعد از پایان دوره خلبانی که اساتید وی از اخلاق و منش خاص وی اظهار رضایت کرده وحتی پشت گواهی نامه های وی را امضا کرده ووی را ستوده اند راهی استان کرمان شد.
محمد پاک رفت وپاک برگشت

پدرش وقتی وی را بعد از سفر دید بانگرانی از اینکه زندگی در غرب روی محمد تاثیر نگذاشته باشدپرسیده بود سفرت چطور بود و وی پاسخ داد نگران نباش پدرجان محمدت پاک رفت وپاک برگشت.
واین زمانی بود که زمزمه‌های انقلاب در همه جا طنین انداز شده بود، مطالعه کتب نایاب مراجع واساتیدی چون مطهری وشریعتی باعث شد محمد افضلی دربین اهالی شهرستان رابرمشهور شود.
مترجم شرکت پاستور جردن در سرچشمه

ازدواج شهید افضلی در این زمان  رخ داد وسپس راهی کرمان و از آنجا شهرسرچشمه شد تا به  عنوان مترجم در شرکت پاستور جردن  وارد عرصه کار وتلاش شود وعنوان مسئولیت یکی از بخش های مجتمع را کسب کرد کمی بعد نیز به سبب پررنگ شدن زمزمه آغاز جنگ راهی شهر کرمان شد ودر اتاقی کوچک همسرباردار و فرزند خود را اسکان داده و همزمان راهی جبهه شد.
نام فتح المبین را محمد  قبل از انجام عملیات به فرزندانش گفته بود


با آغاز جنگ محمد راهی سپاه پاسداران شد تا از این طریق خدمت بیشتری به کشور بکند زمانی که عملیات فتح المبین قرار بود انجام شود درست زمانی بود که محمد افضلی دریکی از دو وصیت نامه خود که خطاب به فرزندانش بود، به شب فتح وظفر اشاره کرده بود.
وفردای آن روز محسن رضایی فرمانده وقت سپاه در نامه ای به امام خواستار انتخاب نام برای عملیات شده بود که امام فرمودند هر آنچه خود صلاح می‌دانید ونام عملیات نیز فتح المبین انتخاب شد.
بازدید از خانواده شهید دلمان را آرام می‌کند ، خانواده ای که حالا نوه دار شده وهر یک از فرزندانشان  افتخاری برای این استان وکشور هستند.

وصیت نامه ای که ده سال بعد خوانده شد!

منصوره دختر شهید که تحصیلات نقاشی دارد ودر آموزش وپرورش خدمت می‌کند اظهار کرد: پدرم وصیت نامه ای نوشته بود وبه مادرم داده بود تا بعد از ده سالگی من وعباس برادرم، به ما بدهد هر وقت دلمان تنگ می‌شد می‌آمدیم ودستی به جعبه ای که وصیت نامه درونش بود می‌زدیم ومادرم می‌گفت مبادا تا سنی که پدر خواسته شیطنت کنید.
تا اینکه من وعباس ده ساله ویازده ساله شدیم و سردار سلیمانی وصیت نامه را برای ما خواندند.وصیت نامه ای که در آن برای زندگی وآینده ما ونگرانی هایی که یک پدر برای فرزندانش دارد ،حرف هایی نوشته بود.

وصیت نامه شهید افضلی به فرزندانش

" بسمه تعالی
نامه‌ای در روزهای آخر عمر و نزدیک شدن به فتح و پیروزی به فرزندان عزیزم عباس و منصوره
سلام
فرزندان خوبم خیلی مایل بودم شما را به دست خود بزرگ و تربیت نمایم اما کاری واجب و زمانی سرنوشت ساز باعث شد از شما دل کندم و به راهی رفتم که بازگشت نداشت؛ شما را به خدا سپردم و به سوی خدا حرکت نمودم. فرزندان عزیزم زندگی بشر از ابتدا چنین شروع و گویی در سرنوشت انسان نوشته شده که دائم با هم در جنگ و ستیز باشند، حیوانات برای سیر شدن یکدیگر را پاره می‌کنند اما انسان‌ها که سیرند انسان‌های ضعیف را پاره پاره می‌کنند تا از جان کندن آن‌ها لذت ببرند. آن‌هایی که بیشترین سعی و ابتکار خود را صرف ساختن سلاح بیشتر برای آدم کشی می‌کنند دنیا را در جنگ فرو برده‌اند برای اینکه بیشتر بخورند و شهوت‌رانی کنند باز هم سیر نمی‌شوند.
جنگ‌های دنیا همیشه این جور بوده حتی یکبار نشده عده‌ای برای احقاق حق از دست رفته‌ای قیام کرده باشند و اگر هم قیام کرده باز هم پس از به قدرت رسیدن خود غاصب حق مردم شده‌اند و از گذشته هم بدتر؛ به جز انقلاب رسول اکرم (ص) که به دستور خداوند متعال و برای اسلام و پس از او قیام‌های حسین ابن علی (ع) و عده‌ای که در رابطه با ولایت و امامت بوده است و پس از چند قرن قیام امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران که با پشتوانه ولایت فقیه انجام شد. ولی گرگان آدم‌خوار و جهان‌خواران شرق و غرب همین که منابع درآمد غصبی خود را در خطر دیدند از هر سو بر ما تاختند و به طمع صلب آزادی و حاکمیت ما هرچه توانستند از شیطان کمک گرفتند. لذا من هم لازم دیدم که از حق خود و حق شما دفاع کنم و به جبهه آمدم، در اینجا هر کاری که به من ارجاع شد با نیت قرب به خدا انجام دادم، هرکاری کردم، همه گونه سختی را متحمل شدم که شاید خدا را راضی و حقوق ملت اسلام را از غاصبان حق ملت‌ها بگیرم.
جنگیدم و اکنون که تو دختر و تو پسرم این نامه را می خوانی حتی استخوان‌های من از هم پاشیده و خاک شده است. تنها یک خواهش از شما دارم که هر یک به سهم خود و به نوبه خود برای خدا و اسلام از جان خود دریغ نکنید.
مواظب باشید استعماری که ما با مشت خالی از در بیرون کردیم در آن زمان که شما زندگی می کنید از پنجره وارد نشود. خدارا فراموش نکنید و آنچنان زندگی کنید که پس از مرگ نفرینتان نکند. از خدا بخواهید شهادت را برایتان هدیه نماید. حال که قرار است مرگ همه را به آغوش خود فرو برد شما خود آن را انتخاب کنید.
شما را توصیه می کنم به فرا گرفتن علم و خواندن قرآن؛ اگر توانستید علوم اسلامی را تا حد اجتهاد بخوانید و از علوم صنعتی غافل نباشید که این کشور در انتظار افکار و ابتکارات شماست.
فرزندان خوبم، دوست دارم هر آنچه که دیده و خوانده‌ام همه را برایتان بنویسم و هر چه می‌توانم نصیحتتان کنم، اما وقت ندارم؛ اینجا افکارم مغشوش است و هر لحظه آماده‌ام کاری به من رجوع شود تا انجام دهم. در خاتمه شما را به احترام و محبت مادر و سرپرستتان سفارش می‌کنم. با هم مهربان باشید. برای مردم جان دهید. خدا را از خود راضی کنید. به پیغمبر و آل او عشق بورزید. آنهارا خوب بشناسید. ولی امر و رهبر خود را با آگاهی کامل اطاعت کنید.
برای من هم فاتحه بخوانید ، 28اسفند 1360"
دختری که دلتنگ پدر است


اشک های دختر شهید کنار سفره عقدش نشان از دلتنگی برای پدر دارد این را منصوره دختر شهید می گوید واضافه می کند: در هرفرصتی دلم برای پدرم تنگ می شد به وصیت نامه اش نگاه می کردم وبا وی حرف می زدم سرسفره عقد هم گریه کردم.
وبعد با چشمان اشک آلودش می‌گوید: روح پدرم را واسطه کردم تا خداوند بعد از چند سال فرزندی سالم وصالح به من عنایت کند.

خواسته شهید از پسرش، نام مرا فراموش نکن

عباس پسر شهید نیز تحصیلات عکاسی داشته واستاد دانشگاه باهنر دارد،می گوید: پدرم باعث افتخار ماست سعی می‌کنم همان گونه که پدرم در بخشی از وصیت نامه اش نوشته است نام پدرم وراه پدرم را ادامه داده ونگذارم نامش فراموش شود.
حرف برای گفتن زیاد است از هر دری حرف میزنیم برادر دیگر شهید که در زمان جنگ در زاهدان بوده است نیز از پاسدار شدن واز اینکه محمد تاکید زیادی روی خدمت به مردم داشته است ، حرف می زند.
مدیری که همسطح کارگران زیردستش بود

همسر شهید نیز از اخلاق وخلق وخوی شهید می گوید: ما تنها سه سال باهم زندگی کردیم من نماز شب خواندن را از محمد یاد گرفتم در مجتمع مس که بودیم به گونه ای زندگی می کرد که کارگران فکر نکنند وی از آنها بالاتر است هرچند که وی مسئولین بخش را عهده دار بود اما خیلی ساده زندگی می کرد.
مراسم جشن روز کارگر نیز فرصتی بود که در آن وصیت نامه شهید خوانده شود واز خانواده این شهید تجلیل شود.
وصیت نامه شهید در کتب درسی منتشرشود


برادرشهید می گوید: درخواست زیادی برای چاپ وانتشار وصیت نامه شهید خطاب به فرزندانش در کتب درسی داشتیم ولی پاسخی به ماندادند.
وی اظهار کرد: شهید افضلی از معدود شهدایی است که دو وصیت نامه یکی عمومی ویکی برای فرزندانش دارد وی صاحب بصیرتی خاص بود ونمی خواست بعد از وی فرزندانش راهش را گم کنند در نتیجه چراغی برای  آینده شد.
وقت خداحافظی است مادر شهید با مهربانی خاصش اصرار می کند بیشتر بمانیم اما شب به نیمه رسیده است، از خانه شهید بیرون می‌آییم با خود فکر می کنم نسلی که هشت سال دفاع مقدس را رقم زد چه کسانی بودند که امروز به یمن خون آنها این امنیت وآرامش را داریم.
به شهید افضلی فکر می کنم که تنها به سبب خصوصیات اخلاقی اش در کشوری دور اخراج می شود در حالی که خیلی ها امروز در کشوراسلامی خودمان بی توجه به خصوصیات اخلاقی هستند وکسی به فکر تذکر به آنها نیست چه برسد به اخراج!!!!
گزارش از مرضیه السادات حسینی راد


سفارش پروژه برنامه نویسی