شهیدستان- هرکجا نشانی از یک شهید می بینیم دنبال ردپایی از پدر شهید هستیم پدرانی که گرچه غم داغ فرزند پیرشان کرده اما باور اینکه شفاعتی هست و فردایی که وصال نزدیک است...زنده شان نگه داشته.


به گزارش شهیدستان، برخی پدران شهدا در قلب شهر کرمان بین مردم غمگین آیه های رحمتی هستند که تلاش می کنیم این آیه های رحمت را بشنویم.

به بهانه روز پدر به همراه دوستم راهی می شویم تا هم صحبت پدری از جنس آسمان شویم.نزدیک میدان شهدا است نام کتابفروشی کیمیایی چشم مان را به نوازش میدهد، وارد کتابفروشی که می شویم پیرمردی خمیده اما مهربان و خوش برخورد پیش رویمان در حال صحبت با خانمی جوان است می شنوم که به وی می گوید: درکار خیر حاجت استخاره نیست.

هرچند استراق سمع خوب نیست اما گوش فرا میدهم تا بدانم در این کتابفروشی بیش از 50ساله شهر کرمان چه اتفاقاتی می افتد، پسرکی پی مدادی خاص آمده که پیرمرد می گوید مدادی این مارکی نداریم.

مرهم درد مردمان این شهر بزرگ!


پیرزنی مراجعه می کند و خواب خود را برایش تعریف می کند و لحظاتی بعد پیرمرد مهربان قصه ما با اعلام اینکه خوابی بسیار خوشی بوده می گوید: نباید در امور دنیا غم به دل راه داد نگران نباش مژده خوبی است و نذرت قبول شده.

خودمان را که معرفی می کنیم با لبخندی مهربان ما را به پشت ویترین دعوت می کند جایی بالاتر از یک مشتری دائمی، حسین کیمیایی متولد 1312در شهر کرمان که از 3فرزند پسرخود یک نفر را هدیه به انقلاب واسلام کرده است.

پدر شهید علی کیمیایی از شهدای عملیات کربلای 5شلمچه که در تاریخ شهادتش 23ساله بود.

پسری که در قاب عکس همدم روزهای تنهایی پدر است

وقتی از فرزندش می گوید هم چشمانش نمناک می شود و هم غمی درنگاهش می نشیند، عکس شهیدش را قاب کرد وبالای دیوار زده تا همدم روزهای تنهایی اش در کتابفروشی باشد.

مشغول صحبت هستیم که خانم جوانی درخواست تعبیرخواب می کند، خواب حرم امام رضا وکیمیای شهر کرمان تعبیر به مژده ای بسیار خوب می کند.

از فرزندش می گوید: از اینکه در روزهای انقلاب همیشه حاضر و آماده برای دفاع از مردم دربرابر منافقین و شاهنشاهی بوده است.

دوست داریم بیشتر از حال وهوای این روزهای پدرش بدانیم پدر علی کیمیایی چه می کند درد دلش چیست و چه درخواستی دارد.

متواضع تر ومهربان تر از این حرفهاست اما غمی که در نگاهش است از سفر همراه زندگی اش است: دوسال است که همسرم فوت کرده همسری که در کل زندگی 50ساله بین مان یک بار هم شکرآب نشد .

با چادر نماز همسر مرحومم درد دل می کنم

بغض می کند و ادامه میدهد: هنوز هر روز صبح با چادرنمازش صورتم را خشک می کنم وبا چادرش حرف میزنم میدانم که روح همسرم می شنود حضورش را احساس می کنم اما این دوسال برایم سخت گذشته نبودش آزاردهنده است.

درباره پسرش با افتخار می گوید: علی مبارزات زیادی داشت وقتی هم انقلاب پیروز شد در دانشگاه شرکت کرد وتربیت معلم شهید رجایی کرمان به مدت سه سال درس خواند.

پسرم قوی هیکل بود وقتی هم جنازه اش را آوردند یادم هست چندتا از دوستانش مرا بردند معراج شهدا چند تابوت آنجا بود بالای سر یکی مادری نشسته بود و شهیدش سردر بدن نداشت و مادرش میخواند فدایت بشوم که مانند حسین سرجدایی.

پدری که زیر بار قوت بازوی پسر خم شد

کیمیا چشمان سبزرنگ مهربانی دارد باز می گوید: کنار یک تابوت هم زنی بود که می گفت پسرم را ببینید مانند قمر بنی هاشم دست در بدن ندارد.

یادم هست شیخ علی ایرانمنش (مدیرکل شهید آموزش وپرورش ) بمن گفت کیمیا سراین تابوت را بگیر بیرون ببریم، پسرم علی خیلی قوی هیکل بود  وقتی تابوت را جابجا می کردیم گفتم خدا اجر پدر ومادرت را بدهد جوان قوی هیکلی بودی!

که دراین موقع شهید ایرانمنش تابوت را برزمین گذاشت ومن از حالت اطرافیانم سریع روی تابوت را برداشتم ودیدم علی خودم است که دراین موقع فریادم بلند شد و به زمین افتادم ، مرا به خانه بردند.

می پرسم قبر علی آقا کجای گلزار است می گوید: نمازش را شیخ علی ایرانمنش خواند و سه قبر بالاتر از قبر شهید مغفوری دفن شده است.

احساس بدی دارم بارها در گلزار شهدا نام شهدا را جستجو کردم ولی فرزند این پدر را زیارت نکرده ام.

همدرد وگوش شنوای مردم کرمان

به حال وهوای امروز جامعه بر می گردیم می پرسم پدرجان از اینکه روزانه این همه مردم می آیند و تنها برای استخاره و یا تعبیر خواب با شما صحبت می کنند خسته نمی شوید: می گوید حرف زدن با مردم حوصله میخواهد استخاره گرفتن من هم جریانی دارد هدیه ای از خداست.

اشاره می کند: زمانی که آیت الله مهدوی در همین مسجد جامع نماز می خواند برای استخاره به وی رجوع می کردند روزی به من گفت از این به بعد استخاره هایی که برای امور کوچک هست را به شما حواله می کنم وبه من روش های استخاره ونوع نیت وطهارت روح را آموخت.

از آن پس کیمیا استخاره گرفتن را آغاز کرد وکمی بعد با فراگرفتن علم تعبیر خواب نزد برخی بزرگان و مطالعات زیاد معبر خواب کرمانی ها شد و مردم کرمان در هر فرصتی بدون تعارف درد دل، تعبیر خواب ، استخاره و حتی مشورت در امور زندگی شان را با کیمیا در میان می گذارند.

فامیل اسدی به کیمیا تبدیل شد تنها بخاطر مردم کرمان

حرف زدن با وی بسیار برایم دلچسب است گویی بعد از سالها گنجینه ای را یافته ام ونگران از دست رفتن آن هستم.

حسین کیمیا دراصل حسین اسدی بوده است سرگذشت تغییر نام خانوادگی اش را این گونه اظهارمی کند:  از ابتدا من کتابفروش نبودم دو سال طلبه مدرسه معصومیه کرمان بودم و سپس در بازار شاگرد خیاط بودم (لبخند می زند وادامه میدهد) البته کفاشی را نیز در بازار مدتی فرا گرفتم و درنهایت این کتابفروشی پیش رویم سبز شد!

ابتدا به عنوان شاگرد برای دو نفر که صاحب کتابفروشی بودند کار می کردم نام کتابفروشی کیمیا بود بعد از مدتی آنها کتابفروشی را رها کردند ومردم نیز بیشتر به سبب نام روی کتابفروشی مرا کیمیا صدا می زدند.

حسین کیمیا کتابفروش قدمگاه کرمان


مدتی گذشت و بعد تصمیم گرفتم نام خانوادگی ام را کیمیا بگذارم و این چنین بود که من شدم حسین کیمیا کتابفروش قدمگاه کرمان!

معبر خواب کرمان که روزانه حداقل 50نفر برای تعبیرخواب شان به وی مراجعه می کنند می گوید: تعبیر خواب سه نوع داریم نوعی تعبیر آنی است که ابن سیرین که جوانی بود که گناهی کرد و توبه کرد ودر خواب شبانه به وی هدیه تعبیر خواب دادند، نوع دوم مختص ائمه نظیر امام صادق است و نوع سوم که براساس مطالعه وعلوم مختلفه حاصل می شود.

مشتریان کیمیا بیشتر از رقم های ذکر شده هستند خودش هم تعدادشان از دست اش درر فته همه می آیند استخاره و تعبیر خواب می کنند بدون پرداخت وجهی! درقاموس این مرد بزرگ پول گرفتن در قبال خوشحال کردن مردم این شهر کاری نادرست است.

 



مغازه ای با مشتری های فراوان!


می گویم: حوصله تان سرنمی رود این همه افراد مختلف که اغلب افراد مسن نیز مدت طولانی تری از وقت شما را می گیرند پاسخ میدهد: یاد گرفته ام در برابر حرفهای مردم حوصله به خرج دهم گاه گاهی میان این استخاره وتعبیر خوابها کودکی هم میآید مداد یا خودکاری می خرد ومی رود.

مغازه اش حجم زیادی کتاب دارد که باید سامان دهی شوند کتابهای با تاریخ چاپ قدیمی اغلب هم متون زبان انگلیسی هستند وکتب مذهبی .

حسین کیمیا مرد عجیبی است مردم داری اش نمونه ومهربانی  وآرام بودنش عجیب انسان را وادار به سکوت ویا ایستادن در سکوت با ادب در مقابلش واردا میکند.

از وی سوال می کنم به عنوان پدر یک شهید که از جانش برای وطن گذشته چه نگرانی دارید چه خواسته ای دارید: می گوید دل ما پدر ومادرهای شهدا را این خانمهای بی حجاب خون می کنند خیلی افراد از خانواده های متشخص وخوب هستند اما فرزندشان ظاهر مناسبی ندارد.

بدحجابی زنان و دختران خانواده شهدا را ناراحت می کند


وقتی در خیابان می بینیم به راحتی در کشوری که خونهای زیادی برای حفظ امنیت آن ریخته شد به این راحتی با بدحجابی زنان دل خانواده شهدا خون می شود ، پیش خود تصور می کنیم چرا کسی برای این موضوع فکری نمی کند.

از وی می پرسم به نظر شما راهکار مقابله با این هجمه های فرهنگی چیست می گوید: دین ما راه را نشان داده آگاهی داشتن، پرهیز از برخی امور نامناسب ،پشتکار گرفتن تا این سه مورد باشد امورمان نتیجه میدهد.

برگشتی به گذشته می زند ادامه میدهد: 60سال قبل کسی پایش را جلو پدرش دراز نمی کرد که بی ادبی نباشد ولی حالا اگر پدرها چیزی بگویند جواب می شنود شما فرهنگ ندارید.

یکی از پسران نیز کمک پدر در کتابفروشی است که اکنون بیرون رفته است .

حسین کیمیا جای خود را در بین قلب کرمانیها باز کرده وحتی از آن نیز فراتر رفته در حین حضور ما در مغازه کیمیا پدری با فرزند در آغوش و مادر کودک، مشغول حرف زدن با وی هستند لحظاتی بعد پشت کتابفروشی می روند و آقای کیمیا نیز با آنان حرف می زند وقتی بیرون می آیند پدر بچه چشمهایش نمناک است ، حس کنجکاوی طبق معمول بیچاره ام کرده سد راه مادر کودک می شوم و علت را سوال می کنم پاسخ عجیبی می دهد:

پسرم مدتی است گردن درد گرفته با سن کمی که دارد عجیب است هیچ یک از پزشکان نیز علتی برای این درد نیافته اند چندی پیش در یکی از آبگرم های اطراف مشهد بودیم که خانمی به ما گفت فرزندتان مورد آزار اجنه قرار گرفته چرا پیش کیمیا نمی روید و آدرس شهر خودمان را داده است الان هم برایش چند آیه قرآنی خوانده است و با پدرش حرف زد.

لحظات به سرعت می گذرند اذان ظهر است و کم کم باید زحمت کم کنیم اما دلمان نمی خواهد از پدر شهید و مهربانی پدرانه اش جدا شویم ، دم رفتن دو تقویم را به ما هدیه می دهد و ما می خواهیم امضایش کند امضایی بسیار با برکت از پدری که فرزندی آسمانی دارد.

حس خوبی دارم با همه مشکلاتی دارم به پدر شهید می گویم برایمان دعا کنید می گوید نگران نباش ناشکری هم نکن خداوند شما ها را دوست دارد. عکاس مان میخواهد عکس بگیرد پدر شهید پشت مغازه می رود با وسواس کت خود را می پوشد وبا لبخندی برصندلی می نشیند وعکسی به یادگار از وی می اندازیم.

کیمیا مردی که دل های غمیگن مردم کرمان را در روزمرگی های این شهر بزرگ با حرفهایش و با استخاره از قرآن قدیمی اش آرام می کند پدر شهیدی سرافراز است که در روزهای اوج جوانی راه دفاع از کشور را به جای خدمت در سنگر تعلیم و تربیت انتخاب کرد.

بیاد تمام شهدا و برای سلامتی پدران شهدا صلوات

سفارش پروژه برنامه نویسی