شهیدستان- غروب دوم شعبان و شب میلاد امام حسین (ع) است که به منزل جانباز 70درصد بازعلی شمس الدینی می رویم.


به گزارش شهیدستان، گویا شب گذشته عروسی یکی از پسرانش بوده مقداری خسته هستند اما با رویی باز و با مهربانی خاص مردم کویری پذیرای ما می شود.

 


از جانبازی اش می گوید از 24ماه که در جبهه گذرانده است تا عملیات های والفجر  8 و کربلای یک جایی که سلامت و حرکت خود را در راه دفاع از خاک وطن و در عملیات بازپس گیری میهن اهدا می کند.


خانه کوچکی دارند که گویا بخشی از آن را یکی از پسران و همسرش نیز در اختیار دارند و به سبب نداشتن کار از حقوق پدر استفاده می کنند.


دختر دوم خانواده از ما با چای وشیرینی های عروسی پذیرایی می کند همه خوشحال هستند چرا که چند روز شاد را به واسطه عروسی پسرخانواده پشت سرگذاشته اند.


بازعلی شمس الدینی متولد 1330در روستای گنجان است از تحصیلاتش زیاد چیزی نمی گوید در سن 30سالگی وارد سپاه شده و به عنوان پاسدار در سال 61 راهی جبهه شد ازعملیات والفجر 8 را با ترکشی در دست به خانه بازگشت علی رغم آنکه می توانست استراحت  4 ماهه کند و به جبهه باز نگردد اما می گوید رزمندگان نیاز به کمک دارند و باز می گردد در مدتی که در جبهه بود در گردان 416عاشورا در کنار فرماندهانی چون شهید مارانی از کهنوج وشهید احمد شول از سیرجان جنگید و در نهایت در عملیات کربلای 1 و در مرحله چهارم این عملیات در روز 12تیرماه 65 در حالی که در استراحت شبانه بود با گلوله باران دشمن از ناحیه نخاع دچار مشکل شد.

ابلاغ سلام و پیام امام توسط سردار سلیمانی

قبل از ورود ما به عملیات؛ حاج قاسم(سردار سلیمانی) برای بچه ها سخنرانی کرد و گفت: می دانید حضرت امام چه فرموده؟ امام فرموده : سلام مرا به بچه ها برسانید و بگویید مهران چه شد؟

خدا می داند بعد از این یک جمله، احمد آقا یک ساعت گریه کرد. حتی بعد از سخنرانی وقتی به چادرها برگشتیم ،مثل ابر بهار اشک می ریخت و می گفت: خدایا در دل امام چه می گذرد که این حرف را زده؟ چرا باید قلب امام به درد بیاید؟ چرا او از ما که به گرد معرفتش هم نمی رسیم، می پرسد مهران چه شد؟


عشق سردار شهید احمد شول نسبت به امام وصف ناشدنی بود.

سردار سلیمانی ما را نسبت به منطقه و ضرورت آزادسازی ‌175 كيلومتر مربع‌ از خاك‌ کشورمان‌ و8 روستا و ارتفاعات‌ قلاويزان‌ و دو پاسگاه‌ مرزي‌ که در تصرف و اشغال دشمن بود، توجیه نمود.

فرمانده ما احمد شول که از بچه های سیرجان بود؛ روز اول عملیات به شهادت رسید و آصف علی شمس الدینی هم اولین شهید ما در این عملیات بود.


وقتی حرف می زند با طمانینه خاصی کلمات را بیان می کند و برخلاف ما که شتاب داریم مصاحبه را جمع کنیم وی ما را به آرامش می خواند.


از عملیاتی که در آن جانباز شده می گوید: جالب اینکه در تمام بخش های حرفش با احترام خاصی از امام یاد می کند.


عملیات کربلای یک بود فرمانده ما احمد شول بود باید منطقه ای به وسعت 40کیلومتر مربع را تصرف می کردیم از ساعت 8صبح تا ساعت 11ظهر استقامت کردیم که خبر دادن فرمانده یعنی احمد شول شهید شده روحیه بچه ها کمی تضعیف شد اما به کار ادامه دادند.


وی افزود: در آن روز آصفعلی شمس الدینی دوست صمیمی من نیز جلوی چشمانم شهید شد.


شمس الدینی اظهار کرد: شهید خواجویی از شهدای سیرجان بعد از سردار شول فرمانده گردان ما بود به دستور وی برای منهدم کردن چند سنگر عراقی که آتش سنگینی را برسررزمندگان ایجاد کرده بودند رفتیم و موفق به کاهش حجم آتش شدیم.


جانباز 70درصد عملیات کربلای یک می گوید: شب نوبت نگهبانی به افراد داده شده تا عده ای از رزمندگان استراحت کنند نوبت استراحت ما بود که دشمن با گلوله خمپاره و کاتیوشا مقر ما را بمباران کرد و من نیز همان جا مجروح شدم.


می پرسیم کی متوجه قطع نخاع خود شدید؟ می گوید 20روز بعد از مجروحیتم در بیمارستان اصفهان بودم که دکتر به من گفت شما قطع نخاع شدی و دیگر قادر به راه رفتن نیستی.


حالا از آن روزها 27سال می گذرد بچه های کوچک وی بزرگ شده اند ولی مشکلات پدر بخش زیادی از فکر خانواده را مشغول کرده است.


مادر خانواده می گوید: وقتی با خبرشدم به من گفتند شوهرت مثل فلانی( یکی از آشناهایی که در جبهه قطع نخاع شده) فلج شده در آن زمان باردار بودم .

 

 


روزها باید وی را پهلو به پهلو می کردم تا بدنش زخم نشود.


خانم شمس الدینی اظهار کرد: آن زمان در روستای گنجان همه مردها رفته بودند جبهه قبل از قطع نخاع شدن شوهرم ، مردی در روستا نبود که کارهای مردانه را انجام دهد در نتیجه همه کارها برعهده خودمان بود.


بازعلی شمس الدینی که حالا روی ویلچر نشسته است و با صدای آهسته با ما حرف میزند روزگار سختی را گذرانده از روزهایی می گوید که جلوی ادارات یا بانک برای انجام کارهایش ساعتها منتظر می ماند تا کسی وی را کمک کند.


از خوابهایش می گوید: هر شب خواب میبینم مسافت زیادی را پیاده روی می کنم و یا می دوم وقتی بیدار می شوم اما میبینم پاهایم توان حرکت ندارد.


می پرسم ناراحت نیستی که مجبوری روی ویلچر زندگی کنی و پاهایت را در اختیار نداری جواب میدهد: تنها گاهی به سبب نداشتن پاهایی برای راه رفتن غصه ام می گیرد اما بعد خدا راشکر میکنم من هر کار کردم برای شادی دل امام بود برای رضای خدا و من از این موضوع اصلا ناراحت نیستم.


حرف برای گفتن زیاد دارد، کمی از مسئولین گله دارد : همان گونه که من در وقت نیاز کشور از سلامتم گذشتم اکنون برای اینکه من در این شرایط سخت هستم بهتر بود خانه ای بزرگتر داشتم که می توانستم با آرامش بیشتری زندگی کنم اما مجبورم با فرزندانم که سه پسر بیکار هستند در خانه ای کوچک زندگی کنم.


6فرزند دارد که دو دختر فرهنگی هستند و بقیه فرزندانش که سه پسر و یک دخترند بیکار هستند.


آدم متوقعی نیست فقط غصه بچه ها را دارد می گوید به مسئولین بگویید من حقم را ادا کردم در قبال کشور آنها نیز برای فرزندان جانبازان فکری بکنند بیکاری بچه های ما که سرمایه ای هم ندارند ما را آزار می دهد.


دلش می خواهد سفر کربلا برود و نماز جمعه برود اما می گوید: چون ما برای نظافت خودمان مشکل داریم می ترسیم خانه خدا و یا حرم امام بخاطر ما کثیف شود ناچار این آرزو را در دل نگه میداریم.


با بدرقه اعضای خانواده از جانباز 70درصد بازعلی شمس الدینی خدا حافظی می کنیم و از خانه بیرون می آئیم فردا تولد حضرت عباس (ع) جانباز کربلاست روزی که باید به احترام ایشان با تمام کسانی که برای این آب وخاک سلامت و اعضای بدن خود را هدیه دادند کاری کنیم از سرزدن به آنها تا تماس تلفنی و حتی پیامکی برای عرض تبریک.

سفارش پروژه برنامه نویسی