شهیدستان- بالاخره آمدند همان طور که قول داده بودند از راه دور خسته و پرواز کنان آمدند.


هر کس چیزی می گفت یکی سفرشان را تفسیر می کرد ، دیگری نوع پروازشان را تصور می کرد و دیگری بی خیال این آمدن به زندگی روزمره خود و غافل از کوچ پرستوها به این شهر.

 


آری این گونه بود که امروز صبح برای بار دیگر خبر آوردند که شهیدگمنام آمده است خبر را ابتدا بلندگوهای ماشین نظامی بی رنگی که با پرچم های خوشرنگ سبز و قرمز و زرد مزین به نام یا مهدی و یا ابوالفضل و یا زهرا بود با نوای حماسی خود که گهگاهی خیرمقدم به شهیدگمنام می گفت.


همه شهر پر از رنگ و ریا بود ، قبل از آمدنت، دل مردان خدا پر از درد بود قبل از آمدنت، زمین شهرم داغ و بی طراوت و هوای شهرم خالی از عطرخدا بود پیش از آمدنت.


صدای همهمه ای پیچید تمام خیابان های شهر بوی عطر شهدا را استشمام کردند. زنها زیرچادرهای مشکی شان لرزیدند و مردان سردرگریبان فرو بردند.


همه خجالت کشیدند از این مردان کم سن و سال مردانی از جنس بی نشانی با سن نوجوانی خبر از آزادی و رفاه داشتند ، خبر از هجرت از سرزمین که چون نامش همه را مجنون خود کرده بود در زمانی که غیرت فراوان بود ودشمن فراوان تر.


و حال خبرشان آمده بود خدا میداند مادرشان در کدامین کوچه این کشور وسیع دم در خانه را آب پاشی کرده است و امروز صبح خواب کودکی پسرش را دیده خواب روزی که پسر17ساله اش را از زیر قرآن به دست خدا سپرد و راهی نبرد با ابرقدرتها کرد.چه میدانست قدرت با بدن لاغر فرزند نوجوانش چه می کند.


چه می دانست کدام معبر مجنون زمین گیر که نه آسمانی اش می کند و چه می دانست شاید روزی بیاید که فراموش کنند مردانگی اش را.


طبق معمول هر روز شهر پر است از زنانی که زیبایی اندامشان را بر زیبایی اندیشه ترجیح داده اند، مانتوها همچنان جای چادر را گرفته ، هوا گرم است و آستین مانتو نیز بالاتر از حد مجاز.

و چهره ها چون عروسکان آن سوی آبی به رنگ های جلف و نازیبا نقاشی شده ،طره موها نیز رنگ شده و ظاهرا زیبا بر نمای بدن آویزان است و همه اینها بی تفاوت از کنار خون یک شهید می گذرد.


از کنار پسری که با عشق مادر و پدرش بزرگ شد تا در آینده برای خود کسی شود اما گذر ایام کشورش را اسیر حملات دشمنان جهانی کرد و او رفت تا کشورش بماند تا آنهایی که از کورش فقط نامی شنیده اند و مشتی اباطیلی که فقط شعاری است همانهایی که حتی به منش کورش هم اعتنایی ندارند چه برسد به یک شهید 17ساله که حال گمنام و دور از زادگاهش غریب و سرگشته راهی شهرشان شده است.


شهید 19ساله و21ساله گمنامی و دو شهید نیز با نام و نشان مشخص بعد از 26سال از پایان جنگ آمده اند تا به نیت 5 تن آل عبا شهر با عطر شهدا مزین شود.


وچه خوب است هوایی که در آن عطری جز عطر حضور یک مرد مقتدر نیست. مردانی که غیرت را به مردان هزاره نو آموخته اند اما چشم کور مردان عصر من غیرت بر زنانش را یاد ندارد و جلوگیری از فساد را نمی داند.


کاش این پسران کم سن اما مردان بزرگی که با نام گمنامی به شهرم آمده اند کمی غیرت ومردانگی به مردان این شهر و کمی متانت و حجب و حیا به نگاه زنان شهرم بدهند.


شهدا گمنام تا جمعه میهمان شهرم هستند و جمعه راهی دیارهای جدیدی می شوند تا چون کهکشان هایی پرنور را دیگران را روشن کنند و یا چون امامزاده هایی غم از دل دردمندان بردارند.


فدای قدم پاک مردان کم سن این دیار شهیدپرور شادی روح همه شهدا گمنام صلوات

سفارش پروژه برنامه نویسی