Arrow
Arrow
Slider
کد پرونده: 1498631
مشخصات شهید
نام شهید

حسن عباسی لاهیجانی

حسن
نام پدر

محمد

تاریخ تولد

شهیدانی که در این سال متولد شده اند

تاریخ شهادت

شهیدانی که در این تاریخ شهید شده اند

محل دفن شهید

قطعه ردیف قبر
رسته

Directory

زندگی نامه

خاطرات

آخرین بار که از جبهه آمد 10 تا 15 روز مرخصی داشت و قرار بود عملیات بدر شروع شود او به حاج  قاسم زنگ زد و با من قرار گذاشتند که به جبهه بروند. مادرم لباسهای او را شسته بود همان روز که لباس هایش خیس بود لباسها را برداشتند و به جبهه رفتند.

..

یکبار  که به مرخصی آمده بودند من با ماشین پدرم با هم به رفسنجان رفتیم وقتی که داشتیم می آمدیم  نزدیک  لاریجان  رسیدیم  حسن گفت  احمد فرمان ماشین  را بگیرد  بعد ماشین  ترمز گرفت و بعد حرکت  کردیم  و بعد  متوجه شدیم که دید چشم او کم شده بود اما او به مانگفته بود.

..

مدتی که از نا حیه پا مجروح شده بود 50 روز اینجا بود و بیرون نمی رفت  که مردم  نبینند و روحیه شان خراب شود  وقتی می پرسید پایتان چطور شده می گفت  ترکش کو چکی خورده است.

..

یکبار که به مرخصی آمده بود با مادرم  صحبت می کرد و می گفت :آیا شما سر نماز دعا می کنی که من شهید شوم مادرم  گفت :چرا مادر هر مادری دوست دارد فرزندش زنده باشد و شهید گفت من از روحانی  پرسیدم  چرا من در عملیات 4 مرتبه شرکت کردم اما شهید نشدم  و روحانی گفت  اگر مادر سر نماز دعا کند فرزندش شهید نشود خداوند دعایش را قبو ل می کند و شهادت را عقب می اندازد و او گفت:دعا کن  که من شهید شوم.

..

ایشان ارادت خاصی به ائمه اطهار و فاطمه الزهراء داشتند و به دوستانشان گفته بودند اگر قرار باشد من شهید شوم دلم می خواهد قبرم  مثل حضرت فاطمه (س) نامعلوم باشد و جنازه ام مفقود باشد که همینطور هم شد.

..

ایشان تا مدتی  اسیر شدن رفتند ولی اسیر نشدند و می گفتند پشت لنکروز بچه ها آب می آوردیم و عراقی ها خط را گرفته بودند ایشان نمی دانستند و به خط اول نزدیک شده بودند با لنکروز جلو رفتند و عراقی ها روی خاکریز ایستاده بودند او فکر می کرد خودی هستند و جلو می رفتند آن یکی از ماشین پیاده می شوند و تا لنکروز را بررسی کند عراقی ها متوجه شده یکی ازعراقی ها رگباری جلوی لنکروز گرفتند و دوستش را اسیر شده بود رادیو اعلام کرده بود من با برادر عباسی اسیر شدیم 5تا4کیلو متر با ماشین و ؟؟؟نفر عقب آمده بودند دوستش که اسیر شده بود می گفت: اگر من نمی خواهم  اسیر شوم و می خواهم به شهادت برسم.

راوی: برادر شهید

..

یکبار دوست داشت که با هم عکس یادگاری بگیریم و با مادر بزرگش عکس گرفته است و الان  آن عکس به یادگاری مانده است و شهید وصیت کرده که مرا کنار مادر بزرگ خاک کنید اما مفقودالاثر است و قبر خالی اش را بسته ایم.

راوی:دایی شهید

دست نوشته ها

وصیت نامه

  • حسن
1363">
سفارش پروژه برنامه نویسی