Arrow
Arrow
Slider
کد پرونده: 1749310
مشخصات شهید
نام شهید

حاج محمد میرزابیگی

حاج محمد
نام پدر

علی

تاریخ تولد

1337 شهیدانی که در این سال متولد شده اند

تاریخ شهادت

شهیدانی که در این تاریخ شهید شده اند

محل دفن شهید

قطعه ردیف قبر
رسته

Directory

زندگی نامه

شهید محمد میرزابیگی درسال 1337در شهرستان رفسنجان متولد گردید. دوران کودکی را در دامان پر مهر خانواده ای مذهبی سپری کرد و راهی مدرسه گردید تا رسیدن به فصل جوانی روزگار خود را به معرفت اندوزی گذراند و با برخورداری از فضایل شایسته و کرامتهای ناب اخلاقی پس از دریافت دیپلم به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید. پس از اتمام خدمت به استخدام آموزش و پرورش در آمد. مدت چند سال با این نهاد همکاری داشت و در کنار تدریس علم و دانش کارهای فرهنگی زیادی انجام داد.

با شروع جنگ تحمیلی برای پاسداری از ارزشها و دستاوردهای انقلاب با دلی سرشار از عشق به خدا روانه جبهه ها شد.چندین مرتبه به جبهه عزیمت نمود و دفعه آخر به عنوان کمک تیربارچی لشکر 41ثارالله مشغول خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی بود. سرانجام در روز بیست و هشتم دیماه سال 65 در منطقه عملیاتی شلمچه در حین عملیات کربلای 5 به فیض عظمای شهادت نایل آمد و از سرای خاکی به عالم باقی شتافت .

خاطرات

از خاطرات آن ایام که برایمان بسیار تلخ است نحوه وداع آن عزیز با مادرم است. شهید بسیار به مادرشان علاقه داشتند در نامه هایی که از جبهه می فرستادند مادر را به ابر رحمت و فرشته مهربان تشبیه می کردند. در روز اعزام مادرم با ناراحتی زیاد با رفتن ایشان موافقت کردند عصر هنگام بود که محمد برای خداحافظی آخر به منزل می آمد مادرم با دیدن او شتابان از آشپزخانه بیرون آمد بقیه ماجرا از نوشته های خود شهید که آخرین خاطرات او از جبهه می باشد و بعد از شهادت وی بدستمان رسیده نقل میکنم شهید اینطور می نویسد روز اعزام وقتی برای آخرین بار به وداع مادر رفتم خم شد روی زمین فکر کردم می خواهد چیزی را از زمین بردارد اما دیدم پشت پایم را بوسید و بعد ساق پا و سپس زانو و ران و کمر و گردن و سر و سینه و تمام بدنم را غرق بوسه کرد بسیار بیتاب شدم و مدت زیادی هر دو گریستیم.

راوی :بتول میرزابیگی (خواهر شهید)

دست نوشته ها

قسمتی از نامه شهید به فرزندش:

نامه ای به دخترم زینب عزیز وچهار ساله

 

سلام بابایی حالت چطور است؟ دیشب در خواب دیدمت در حالیکه لباس رزم پر افتخار بسیجیان را پوشیده بودم به اتفاق یکی از دوستانم آمدم منزل دائیت. در زدیم لحظاتی بعد در باز شد ناگهان دیدم تو به اتفاق دختر بچه دیگری در آستانه در ظاهرشدی در حالی که آن مقنعه کوچک قهوه ای رنگت را که اولین بار به اتفاق مادرت برایت خریداری کرده بودیم بر سر داشتی.کمی رنگت پریده بود.لاغر شده بودی .همین که چشمت به من افتاد چون گل شکفتی و خودت را در آغو شم انداختی.بوسیدمت اشکهای شوق را از چشمان سیاهت پاک نمودم با حالتی بغض آلود گفتی :بابا اومدی دلم خیلی برایت تنگ شده بود از تو سراغ مادرت، آن فرشته مهربان و پرتلاش را گرفتم. گفتی مامانی رفته مدرسه.ساعتم را نگاه کردم ساعت 4:47 بعدازظهر را نشان میداد.گفتم :الان می روم دنبال مادرت.دلت طاقت نیاورد و به دنبال ما روانه شدی دستت را گرفتم و به طرف مدرسه حرکت کردیم.ناگهان گفتی بابایی زود میایی دلم برایت تنگ میشه.خندیدم در حالیکه اشک چشمانم را پر کرده بو د، بغض آلود گفتم باشه دخترم انشاء الله زود می آیم و ناگهان از خواب پریدم.لحظاتی به فکر دعای توسل شب قبل افتادم مجلس گرم و پرشکوهی بود های های گریه برادرا ن رزمنده بسیجی بلند بود.این شیران روز و این زاهدان شب از خالق خویش طلب مغفرت می نمودند .

 

زینب عزیز و قشنگم بابای بی وفای تو هم سخت دلش شکست و با صدای بلند شروع به گریه کرد.برای تو و ماما نی و آسیه و عارفه خواهر کوچولو هایت هم دعای فراوان کردم. چرا که دلش برایت تنگ شده بود.شاید این سعادت به لقاءپیوستن نصیب او هم بشود .

 

بابا جون فرشته کوچک و قشنگم نمی توانم آن حالات را روی کاغذ بیاورم فقط می دانم که خیلی دعا کردم برای شماها وبرای همه خیلی دعا کردم برای مادر بزرگت و برا ی عمو حسن که او هم درس و مشق و دانشگاه را رهاکرده و در منطقه ارومیه بسر می برده برای سلامتی او هم دعا کردم. خلاصه خیلی برای شماها دعا کردم برای تمامی رزمندگان اسلام برای طول عمر امام عزیزمان ....

 

دلم حسابی شکسته بود صدای گریه بچه های همرزم خیلی اوج گرفته بود .خلاصه وقتی از خواب پریدم شکر خدا را به جا آوردم وباز هم برای شما و بخصوص برای تو که می دانم در زمستان سرد و پر برف و باران امسال حتماً دچار مشکل می شوی و احتمالاً ؟؟؟را مجبوری عمل نمایی و اذیتت می نماید.بازهم دعا کردم برای آسیه خوشگل و شیرین برای عارفه معصوم برای مامان فالی هم دعا کردم وخوابیدم.هنوز چشمانم گرم نشده بود که ناگهان خود را در یک ستون نظامی یافتم لحظاتی بعد یک وانت تویوتای لنکروز رسید از این میان فقط مرا سوار کرد بعد از لحظاتی به یک شهر کوچک رسیدیم ماشین توقف کرد از ماشین پیاده شدم. به یک سوپر بزرگ مراجعه نمودم. عجب میوه هایی داشت .انار های قشنگ و سرخی به بزرگی هندوانه با دانه های درشت مقداری خریده، در یک پاکت گذاشتم دادم دست آن برادر بسیجی گفتم پول دادی؟گفت :نه، برگشتم مغازه گفتم آقا پول این میوه ها چند می شو د ؟گفت :15تومان،20 تومان دادم و 5 تومان گرفتم برگشتم که سوار شو م دیدم ماشین رفته و باز از خواب پریدم و باز به فکر فرو رفتم.خدایا معنای این خواب چیست.فردابرای دوستانم تعریف کردم همه گفتند :انشاءالله که خیر است .

 

بله زینب عزیزم وقتی به فکر نامگذاری آغاز تولدت می افتم بر خود می لرزم همه فامیل معتقد بودند زینب ستم کش است.حر ف آنها را به تمسخر گرفته و گفتم :زینب قهرمان کربلاست و اسم زینب برازنده است و خلاصه شناسنامه ات را زینب گرفتم اما همیشه وحشت داشتم نکند زینب قشنگ و فهمیده من در رنج و زحمت افتد باز با خود اندیشیدم وگفتم :نه زینب صبور است صابر است و صبر می کند.اگرخداوند افتخارشهادت بر فرض هم نصیب بابایش بکند خداوند نظر لطفش را شا مل آنها می نماید و از او و مامانش و خواهرهای خوشگلش آسیه شیرین و عارفه نازنین نگهداری می کند .

 

روز بعد هم که تمرینات نظامی فشرده تر شد فرمانده خبر از حمله سراسری و قریب الوقوع داد خوشحال شدم که به وعده موعود نزدیک می شویم و تمامی روز در همه حال دائم ذکر خدایا رضایم به رضایت و تسلیم به امرت را تکرار می نمودم .چرا که سخت معتقدم هرچه خدا خواهد همان می شو د و فرار از سرنوشت ممکن نیست.

 

زینب جا ن دراینجا دوستان بابا از نظر خانوادگی و مشکلات مبتلا به آن تقریباً همه یک و ضعیت را دارند همکاران فرهنگی من که همگی با هم اعزام شدیم معمولاً دارای همسر و فرزندان کوچک وشیرینی همچون تو و خواهر های کوچکت آسیه و عارفه دارند آنجا هم مثل من دلشان برای کوچولوهایشان تنگ شده اما چون برحسب یک تکلیف الهی رنج این سفر مقدس رابه جان خریده اند لذا ما نیروی تمام به مبارزه با این هواهای نفسانی پرداخته اند و شیطان را می می کنند و می گویند خدایا کمکمان کن که شیطان بر ما غلبه نکند و حب زمان و فرزند و اموال دنیوی توجه ما را به خود جلب ننماید تا بتوانیم به نحو احسن رو سفید از این امتحان سخت بیرون آیم .

 

بله عزیزم در اینجا پیرمردهای زیادی هستند که چون حبیب بن مظاهر آن پیرمرد سردار اسلام پا به پای جوانان هیجده ساله و ما مردان 30و 40ساله به فراگیری آموزش های نظامی مشغولند.بله خانم آنها هم تکلیف را احساس نموده و این آخر عمری دست به این سفر مقدس زده اند چرا که معتقدند که مرگ به سراغ همه خواهد آمد (كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ)و همه مزه مرگ را خواهند چشید پس چه بهتر که خود این مرگ با افتخار را انتخاب کنند وچه مکانی وچه زمانی بهتر از حالا که شرایطش فراهم است .

 

دختر خوب و فهمیده ام زینب عزیز

 

تو خود فکر کن عمیق باش هر چند که الان چهار سال و نیم بیشتر نداری اما روزی که بزرگ شدی اندیشه کن آن روزی که ما از رفسنجا ن اعزام شدیم هوا صاف و آفتابی بود اما از روز بعد یک هفته متوالی باران و بعد هم سیل و طوفان و بعد هم برف سنگین.علت چیست ؟آن هم نه در یک شهر، بلکه در8استان کشور .

 

خلاصه چه می خواهد بگوید ؟چرا این باران ها و مصائب قبل از اعزام سپاهیان محمد (ص)رخ نداد حتماً در آن صورت سپاه محمد از این عظمت برخوردار نمی شد و باز هم شیطان و هواهای نفسانی مانع از هجرت پدرت و امثال پدرت می شد...

وصیت نامه

بسمه تعالی

وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ (سوره بقره آیه 154)

و آن کس را که در راه خدا کشته شد مرده مپندارید بلکه او زنده ابدی است و لیکن همه شما این حقیقت را در نخواهید یافت .

بنام خدا ،بیاد خدا وبرای خدا، ایاک نعبد و ایاک نستعین با درود به انبیاء الله و خاتم النبین محمد (ص) و شهادت و حقانیت علی (ع) و خاندانش و با سلام به آقای همه، امام زمان (عج) و نائب برحقش خمینی کبیر که ما را به انجام این تکلیف الهی رهنمون گردید و شکر بیکران بر خدای رحمان که توفیق جهاد در راه حق و حقیقت را به این بنده گنهکار و ساده دل عطا نمود.
پدر و مادر و زن و فرزندان شیرین زبان، متاع های دنیوی غالب و پیروز،  دل بصیرت ما را به ملکوت اعلا گشوده و عاشقانه و خالصانه در آرزوی وصالش رسیدن ثانیه شماری نمائیم و خدا را سپاس که در این برهه از زمان آفریده شده ایم تا با چشم خود خاطره رشادتهای اصحاب رسول الله و حسین زمان خمینی را داشته باشیم و آگاهانه و عاشقانه برای کشتن و کشته شدن بلکه برای انجام تکلیف الهی گام در این راه نمائیم آنقدر حقیر و ناچیز که خود را لایق نصیحت و تذکر به کسی نمی دانم اما بر حسب وظیفه و تذکر توجه دوستداران واقعی آل علی (ع) را به نکات ذیل جلب می نمایم انشا ءالله که خداوند توفیق درک و اجرای آنرا عنایت نماید .

1- ای مردم با شیطان درون خود به جدال برخاسته و سعی نمائید تمام کارهایتان فقط برای خدا و رضای خدا باشد و نیت های خود را خالص تا خدا هم شما را یاری نماید .

إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ به شرکت در نمازهای جمعه و مجالس مذهبی اهمیت قائل شده چرا که مملکت متعلق به آقا امام حسین است و ما باید به پاس حرمت خون پا ک تمام شهدای اسلام پاسدار ارزش های اسلامی باشیم انشاء الله که بزودی زود با آزادی کربلا مردم مظلوم قدس مطهر هم آزاد و زمینه ظهور آقا امام زمان فراهم گردد. به حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل اهمیت داده و خدای ناکرده کوتاهی در این مهم نکنید چرا که باعث خسران در دنیا و آخرت خواهد شد و به آن بزدل ها و ترسو های فراری از سربازی و غائب و آن جغدهای کور که دائم آیه یأس خوانده و مردم را به انقلاب و اسلام بدبین می نمایند بگوئید انشاء الله که یک روزی نوبت آنها خواهد شد و خداوند عذابهای الهی را به سراغ آنها خواهد فر ستاد .

2- خدا را سپاس که در مدت عمر کوتاهی هم با یاری او در حد توان به مشتی استخوان مرحوم و مغفول که دچار استضعاف مصائف گردیده و بنام کودک استثنایی در جامعه شناخته می شوند از جان و دل خدمت بنمائیم عاجزانه از مسئولین محترم بخصوص روحانیت عزیز درخواست می نمایم که مردم را نسبت به دادن هدایای معنوی و مالی به این قبیل افراد تشویق و راهنمایی نمایند و متذکر شوند که این کمک های برحسب وظیفه باشد نه از روی ترحم و دلسوزی انشاء الله که مکانی وسیعتر و مجهزتر بنا تا با آموزش این عزیز مرهمی کوچک بر دلهای زخم خورده اولیا آنها گردد و (وَ مَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا)

3- پدر و مادر گرامی و ای همسر فداکار و فرزندان شیرین زبانم (الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ)آنانکه چون به حادثه سخت و ناگواری دچار شوند صبوری پیشه گرفته و گویند ما به فرمان خدا آمده و بسوی او رجوع خواهیم کرد بلی عزیزان من خوشحال باشید، شادی کنید قیافه غم انگیز به خود نگیرید چرا که بچه های کوچک طاقت دیدن رخسار های اشک آلود شما را ندارند خدا را سپاس گوئید که شما را در زمره خانواده محترم شهدا قرار داده و شما پیروز و موفق از این امتحان سخت بیرون و امید و یقین داشته باشید که سرنوشت گریبان گیر شما نگردیده و الطا ف خفیه الهی نصیب شماها گردیده و بهتر است بجای گریه بر من، بر مظلومیت حسین (ع) و اسلام بگریید.خواهرا ن و برادران عزیزم دوستان و آشنایان گرامی شما هم خوشحال باشید و سعی کنید در زندگیتان حساب و کتاب باشد و خدا ترس باشید و محبت شما به زن و فرزندان عزیزم از روی وظیفه باشد نه از روی ترحم چرا که خانواده شهدا خود این راه را انتخاب نموده اند و شما ای همکاران فرهنگی باید که خدا ترس تر از همه باشید چرا که مسئولیت سنگین تری دارید ای معلم و همکار از خوف خدا بترس و قت گرامی دار و اعمال و رفتارت راخالص گردان تا سخن بر آمده از دلت بر دل دانش آموز زیر دستت حک گردد بخصوص به کلیه خواهران و برادران همکار فرهنگی تاکید می نمایم پاسدار ارزش های اسلامی باشید و رعایت حجاب و اخلاق اسلامی را نه به ظاهر بلکه از صمیم قلب و ضمیر روشن بنماید تا مغزهایی خمیری شکل دانش آموزان زیر دست نقش به کلام الله گردید همه سفت ومحکم گشته به مرحله عمل آید در خاتمه بار دیگر همه را تقوی الهی سفارش و سه دختر عزیز و شیرینم زینب، آسیه و عارفه تاکید می نمایم فرزندان خوبم خوشحال باشید که پدرتان این راه را انتخاب نمود و در خاتمه پدر و مادر وهمسر گرامی و وفادارم را به صبر و حوصله سفارش میکنم که خدا صابران را دوست دارد .

مِنَ اللَّهِ التَّوْفِيْقُ وَ عَلَيْهِ التُّكْلاَنُ.

محمد میرزا بیگی

  • حاج محمد
1365">
سفارش پروژه برنامه نویسی