غلامرضا صانعی پور

نــام :
غلامرضا
نـام خـانوادگـی :
صانعی پور
نـام پـدر :
سهراب
تـاریخ تـولـد :
1342
مـحل تـولـد :
سـن :
سـال
دیـن و مـذهب :
شرح شهادت
وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم/ راستش از طرفی احساس حقارتم به من اجازه نوشتن وصیت نامه نوشتن نمی دهد و از طرف دیگر احساس مسئولیتم مرا وادار به وصیت نامه نوشتن می کند.پس تنها هر آنچه اکنون در فکرم خطور می کند به قلم می آورم باشد که از خداوند برایم طلب آمرزش کنید. ای محترم نفسی که وصیتم را می خوانی اگر به این اندیشه ای که من خاک شدم من نیز به این اندیشه فرو رفته ام که وصیتم را برای خاک می نویسم اندکی به این محفل بیندیش که چگونه خاکی به خاک وصیت می کند آنگاه در خواهی یافت که ما قالب خاکیم نه خاک. (مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/ دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم) تنگ و تاریکی قبر را در نظر آور، چگونه مردن را انتخاب کن و چگونه زیستن را از تاریکی قبر بیاموز، به عظمت خدا پی ببر.حقیری خود را مشاهده خواهی کرد و در اینجاست که آدمی حاضر می شود هزاران بار در راه پروردگارش جان دهد.اینجاست که آدمی می فهمد پروردگارش با آن بزرگی چه منتی و چه مقامی به این انسان حقیر گزارده و انسان چقدر ناسپاس است. پس ای خواهر و ای برادر مواظب باشید که زیان نکنید ، به دنیا پای بند نباشید، از عالم مادیات به عالم معنویات پرواز کنید و از عالم معنویات تا سر حد لقاءالله و در این راه از مردگان و زندگان سبقت گیرید، به رحمت خداوند امیدوار باشید، باشد که مقرب درگاه او شوید. آری برادران و خواهران به صحرای محشر بیندیشید و به مزار شهدا زیاد بروید،دوستی با اهل بیت را در دلتان زنده کنید، پشتیبان ولایت فقیه باشید ، اماممان را دعا و یاریش کنید.باشد که با صالحان و شهیدان محشور شوید و از مقربان درگاه خداوند گردید. (والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته) – غلامرضا صانعی پور

بیوگرافی

بسم الله الرحمن الرحیم شهید غلامرضا صانعی پور روز چهارشنبه 15 دیماه سال 1344 برابر با 12 ماه رمضان در شهر مشهد بدنیا آمد. چهارساله بود همراه خانواده به کرمان آمده تحصیلات ابتدایی خود را سال 1351 در دبستان 17 شهریور شروع کرد از همان اول به خواند کتاب علاقه زیادی داشت کلاس چهارم دبستان بود عصر عاشورا غلامرضا بخانه آمد بدون هیچ ناراحتی قبلی حالت سرگیجه وتهوع داشت ونمی توانست راه برود هیچگونه درد یا تب هم نداشت 20 روز نتوانست در کلاس درس حاضر شود خودبخود خوب شد سال بعد باز اما این دفعه عصر تاسوعا همین طور شد امسال یک ماه هم بیمارستان خوابید آزمایشات او سالم بود پزشکان ندانستند که دردش چیست او را مرخص کردند خیلی ضعیف و ناتوان شده بود بحدی که یکروز او را صدا کردم نمی توانست جواب بدهد چشمهایش را نمی توانست باز کند گفتم صدای مرا می شنوی با اشاره پلک جواب داد بلی من (مادر) از همه جا ناامید شده بودم گفتم خدایا من هر کار که از دستم بر میامد انجام دادم ولی مثل اینکه خواست تو اینست که غلامرضا را از ما بگیری من هم رضایم برضای تو ولی ایکاش می دانستم دردش چیست اگر کسی از من پرسد فرزندت چه بیماری داشت چه جواب بدهم در همین حال نوری را دیدم و حضرت زهرا سلام ا… علیها او را شفا داد و خوب شد و امروز فکر می کنم درد غلامرضا عشق به امام حسین (ع) بوده … مهرماه 1356 وارد مدرسه راهنمایی شهیدعلی ایرانمنش شد علاوه بر درس در کلاسهای قرآن و جهاد دانشگاهی و ورزش (شنا) شرکت می کرد. سال 1359 وارد دبیرستان استاد مطهری شد عضوانجمن اسلامی دبیرستان بود ودر تشکیل گروه مقاومت شهید مطهری عضوی فعال و کوشا بود روزها در کلاس درس و شبها برای پاسداری از انقلاب به گشت می پرداخت. حتی یکدفعه تا سه شب پشت سرهم به گشت رفت غلامرضا هر چیز را با دلیل و منطق قبول می کرد وقتی گفتم ممکن است شب سوم خواب بروی گفت باشد هر وقت گروه سروسامان گرفت کمتر می روم اوقات فراغت خود را به خواندن کتابهای استاد مطهری و شهید آیت الله دستغیب و … می پرداخت بیشتر تفکر می کرد و خیلی کم حرف می زد آنهم مختصر و مفید.. هر دفعه که بسیج اعلام آموزش می کرد غلامرضا بلافاصله می رفت ولی بعلت سن کم ناموفق برمی گشت و ناراحتی او از چهره اش پیدا بود حتی یک عکس که سال 1359 گرفته نمایانگر است دیماه 1360 موفق شد بعلت سن کم به پشت جبهه اعزام شود و با وجود اینکه به غلامرضا گفته بودند باید در شب در نخلستانها از انبار مهمات نگهداری کنی و هواپیمای دشمن مرتب بمباران می کند غلامرضا خوشحال قبول کرده بود و یکماه عازم جبهه شد . خرداد 1361 غلامرضا با وجود نبودن یکماه در کلاس درس امتحانانت سال دون تجربی را با موفقیت به پایان رسانید و ناگفته نماند در تمام مدت تحصیل جزوشاگردان ممتاز بود حتی دوران دبستان با آن مریضی کمی که می توانست بنشیند فورا کتابش را می خواست تا درس بخواند پس از امتحانات بود که امام خمینی (ره) رفتن به جبهه را واجب کفایی اعلام نمود و غلامرضا توانست برای آموزش برود پس از اتمام آموزش در 27 تیر ماه عازم جبهه شد و سه ماه در جبهه ماند مرخصی هم نیامد برادران که آمده بودند گفتند غلامرضا تصمیم گرفته سه ماه دیگر هم بماند ما نگران درس و مدرسه او بودیم غلامرضا از دوستانش خواسته بود که کتاب درسی برایش ببرند و برای ما هم نوشت اگر نگرانی شما از این است که من از درسم می مانم اینرا گناهی کبیره برای خود می دانم که با این وجود حداکثر تلاش خود را ننمایم خلاصه 15 روز که گذشت غلامرضا مریض شده و ناچار و با اسرار فرمانده کرمان آمد. ایشان هروقت از

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :
1362/01/06
کـشور شـهادت :
مـحل شـهادت :
فکه
عـملیـات :
فکه
نـحوه شـهادت :

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :
وضـعیت پـیکر :
موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا
قـطعـه :
3
ردیـف :
3
شـماره :
11

تصویرمـزار

دانش آموزشهیدهاگلزار شهدای کرمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *