Arrow
Arrow
Slider
کد پرونده: 1813654
مشخصات شهید
نام شهید

عیسی ولندیاری

عیسی
نام پدر

اسداله

تاریخ تولد

1338 شهیدانی که در این سال متولد شده اند

تاریخ شهادت

شهیدانی که در این تاریخ شهید شده اند

محل دفن شهید

قطعه ردیف قبر
رسته

Directory

زندگی نامه

يکم تير ماه 1338 در روستاي رودمشک از توابع شهرستان بم چشم به جهان گشود. پدرش اسدا... کشاورز بود و مادرش نساء نام داشت. تا دوم راهنمايي درس خواند. دو بار ازدواج کرد و صاحب يک دختر شد. شاغل ژاندارمري بود. دوم مرداد 1366 در سردشت بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. مزار وي در گلزار شهداي سروند بم واقع است.

خاطرات

بعد از ازدواج با شهید به ایشان مأموریت محول شد که شش ماه اول زندگی مان را راور بودیم. آنقدر به من محبت می کرد که احساس دوری پدر و مادر و خانواده را فراموش می کردم. تمام امکانات را برایم فراهم می کرد و هیچ کمبودی برایم نمی گذاشت و می گفت تا من را داری غم نداری، هامنطور هم شد، وقتی از دستش دادم دیگر روز خوش ندیدم، هر وقت به ماموریت راههای دور میرفت برایم نامه می نوشت در نامه هایش هم می خواست لبخند را بر لبانت بنشاند. خوش اخلاق و با ایمان بود. سرکارش همیشه مورد تشویق  و درجه قرار می گرفت. دلش می خواست به ملت و کشورش خدمت کند تا آنجایی که در توانش بود برای مردم کاری انجام می داد.


*****************************************


زندگی شهدا همه اش خاطره است و هرچه از خدا می خواهند برایشان فراهم است. مثلا برای به دنیا آمدن فرزندش همیشه ناراحت بود و می گفت می خواهم وقت وقت به دنیا آمدن فرزندم کنار همسرم باشم تا همسرم احساس تنهایی نکند. خدا هم او را به آرزویش رساند و سه ساعت بعد از آمدنش  به مرخصی که دوازده روزه بود فرزندش به دنیا آمد برای اینکه می خواست دل من را به دست آورد اسمی را که من برایش انتخاب کردم برای فرزندش گذاشت.
دیرگاهی است که به کوی دوست سفر کرده ای اما از درون قاب چوبی عکست به من لبخند می زنی و خاطره خوشت همیشه ماندگار است.
هیچگاه فراموشم نمی شود که کارهایت را با یاد و نام خدا شروع می کردی و موفق هم بودی و می گفتی من و برادرانم از کشورمان دفاع می کنیم تا دیگران در حال و آینده بتوانند راحت زندگی کنند و کارت را یک وظیفه الهی می دانستی.
اگر در منطقه دور افتاده ای به ماموریت می رفت، اگر برق یا آب آشامیدنی نداشتند آنقدر تلاش می کرد تا امکانات لازم برایشان فراهم شود. با یک کودک دو ساله یا یک پیرمرد 90 ساله که روبه رو می شد با احترام خاصی با آنها برخورد می کرد برایش سن مهم نبود ، در سلام کردن پیش قدم بود.
همیشه می گفت از خدا هیچ چیز نمی خواهم ، به جای آب، آبرو و به جای زمین، زمینی به اندازه کف دستی که جایگاهم در آن دنیا شود.


باز به یاد تو در آن شب مهتابی آهوی چشم به راهم،مگر نه امشب هم مهتاب است. پس تو خواهی آمد همیشه، با سبدی پر از گل و لبخند و عطر یاس که باز دامن دامن بریزی  طفل خواب را پر از رویای پرواز کنی. هنوز هم به یاد تو مهتاب جاریست، اما کوچه ها خالیست ، تو نیامدی و چشم ها نگران نیامدن مردی است که هر شب از اینجا می گذشت، با سبدی پر از مهتاب  و شمیم بهشت و لبخندی پر از شکوفه ، مگر نه روی تو قطعه ای از بهشت بود و بهشت قطعهای از نگاه تو؟ باز مرا به بهشت مهمان می کنی، ای بهشت جاودان شب های من...!!

دست نوشته ها

وصیت نامه

1366">
سفارش پروژه برنامه نویسی