یوسف سالاری

نــام :
یوسف
نـام خـانوادگـی :
سالاری
نـام پـدر :
حسین
تـاریخ تـولـد :
1337
مـحل تـولـد :
سـن :
سـال
دیـن و مـذهب :
شرح شهادت
وصیت نامه
بیوگرافی

چهارم ‌ارديبهشت 1337، در روستاي پنگوئيه از توابع شهرستان بافت چشم به جهان گشود. پدرش حسين و مادرش آرام‌جان نام داشت. تا پايان مقطع راهنمايي درس خواند. سال 1357، ازدواج كرد و صاحب‌چهار دختر شد. كادر ارتش ‌بود، دهم ‌شهريور 1366، در نهرعنبر توسط نيروهاي عراقي بر اثر اصابت‌ تركش خمپاره ‌شهيد شد. پيكر وي در شهرستان كرمان به خاك سپرده شد.
زمستان سال 1337 هنوز بپایان نرسیده بود و طبیعت می رفت تا خود را برای بهار آماده کند که پرنده عاشق چشم به جهان گشود تا همه خفتگان زمستان سرد و خاموش را بیدار سازد و زندگی آموزد شهید استوار دوم یوسف سالاری در زمستان سرد و سرمای جانسوز سال 1337 در یکی از روستاهای دورافتاده و فراموش شده شهرستان بافت در خانواده ای فقیر و درویش مسلک چشم به جهان گشود هنوز تلخی شیر مادر در کام او شیرین نشده بود که فلک با گرفتن مادرش در شش ماهگی او را در جامعه رها نمود وی با سختی غیر قابل تحمل دوران کودکی خود را بدون محبت مادری پشت سرگذاشت تااینکه در پاییز 1342 با چندین کیلومتر پیاده روی در یکی از روستاهای نزدیک زادگاهش به تحصیل مشغول شد ولی فقر زندگی به او اجازه تحمل را با آن همه استعداد نداد بناچار از پشت میز مدرسه به میدان کارگری رها شد تا کمکی باشد برای پدر رنج دیده اش ولی رژیم معدوم شاه بدون توجه به وضع زندگی فقیرانه پدر وی او را به اجبار به سربازی فرستاد وی در مرکز 05 کرمان دوران آموزشی را سپری و عازم هوابرد شیراز می شود و در آنجا موفق به دریافت گواهینامه پایان آموزش چتربازی می گردد و خدمت اجباری خود را با تحمل رنجها و مشقتهای فراوان به پایان می رساند و به زادگاهش بر می گردد وی با هر گونه سختی به خوبی برخورد می کرد مثل اینکه زاییده رنج وسختی باشد هرگونه شکست در زندگی را صبورانه تحمل ولی سرسختانه شکست می داد در اواخر سال 1357 با دست تهی اقدام به تشکیل خانواده نمود و با دختر دایی خود ازدواج نمود که ثمره آن چهار دختر خردسال می باشد سرانجام در سال 1358 جهت خدمت به کشور جمهوری با درجه گروهبان سوم در مرکز آموزش 05 شروع نمود شهید یوسف سالاری هیچگاه از کار در راه خدا خسته نشد و شبانه روز زحمت می کشید و تلاش می نمود حتی اوقات بیکاری و استراحت خود را به آموزش برادران بسیجی می پرداخت و عقیده اش براین بود که با هر جمله آموزش به یک رزمنده ضربه ایست که بر پیکر دشمن وارد می نماییم در مدت جنگ تحمیلی دو مرتبه از مرکز 05 کرمان بطور داوطلب عازم منطقه نبرد شد و بارها می گفت ایکاش زندگی ام تامین بود یا حداقل بچه هایم بزرگ بودند که می توانستم تمام وقت در جبهه باشم و به برادران رزمنده کمک کنم یا هر چه زودتر این بعثیهای کافر را از بین ببرند.
شهید سالاری هیچگاه از خدا غافل نبود و در هر حال فرایض دینی و مذهبی خود را بطور کامل بجا می آورد و در  تربیت فرزندان خود کوتاهی نمی کرد تا اینکه به لشکر 21 حمزه اعزام و روانه جبهه های حق علیه باطل گردید وی قبل از حرکت به سوی منطقه به خانواده اش وصیت می نماید که من در خواب دیده ام که شهید می شوم و این دیدار دیدار آخر است من را در زادگاهم به قبر بسپارید و برایم گریه و زاری نکنید که گریه شما باعث خوشحالی دشمن می شود و کودکان خردسال خود را صمیمانه به آغوش می گیرد و به آنها سفارش می کند که من نتوانستم بعلت فقری که از اول دامنگیرم بود سایه خوشبختی را ببینم ولی شما به یاری خداوند وکمک مادرتان سعی کنید با تحصیل کردن خود و خدمت به محرومان جامعه راه سعادت را به آنها نشان دهید و همواره پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مرز و بوم نرسد با چشمانی اشک بار از شوق شهادت رهسپار منطقه می شود و سرانجام در شب دهم شهریور مطابق با تاسوعای حسینی نیمه های شب در حال استراحت در جبهه نبرد هدف ترکش خمپاره دشمن از ناحیه سرو کتف قرار می گیرد و به دیدار معشوق می شتابد . دفتر خاطرات درد و رنج زندگیش پرپر می گر

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :
1366/06/10
کـشور شـهادت :
مـحل شـهادت :
نهر عنبر
عـملیـات :
نـحوه شـهادت :

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :
وضـعیت پـیکر :
موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا
قـطعـه :
8
ردیـف :
3
شـماره :
17

تصویرمـزار

ارتششهیدهاگلزار شهدای کرمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *