
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر بزرگوارم سلام عرض می کنم، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم، پدر جان می بخشید که من یک چند جمله ای از وصیتنامه خودم را برای شما می نویسم و امیدوارم که وصیت نامه من همانجوری که می نویسم شما هم همانجور اجرا کنید.
پدر جان من یک وصیتنامه دیگر هم نوشته بودم ولی این یکی را به شما نمی دهم و آن را می دهم به قمری همسایه مان و وقتی که خبر شهادت من به دست شما رسید آن را به شما می دهد و اگر هم افتخار شهادت قسمتم شد،که شد و اگر نشد بر می گردم و امیدوارم که شما هیچگونه ناراحتی درباره من نداشته باشید پدر جان وقتی که من در جبهه یا در حمله بودم، اگر کشته شدم مرا بجای تنهایی دفن کنید و هیچگونه گریه و زاری درباره من نکنید چون که من در زندگی تنها بودم دلم میخواهد قبر من جای تنهایی باشد.
پدر جان من بدون آرزو از دنیا رفتم تو میدانی پدر جان من که کسی را می خواستم اگر من ده روز به مرخصی می آمدم فقط به خاطر فالی بوده حالا هم مثل اینکه بخت از من گرفته شده، من باید آرزو به گور از دنیا بروم.
پدر جان تو هیچگونه درباره من ناراحتی نداشته باشید و اگر من شهید شدم یا بهتر بگویم کشته شدم دلم نمی خواهد یک دانه اشک از چشمهای تو و نه از مادرم و نه از خواهر و برادرم بریزد. پدر جان تو می دانستی یا نمی دانستی من اندازه موهای سرم فالی را دوست داشتم و همیشه به یادش بودم ولی هیچوقت نشدکه من یک کلام با آن حرف بزنم مثل اینکه مرگ من فرا رسیده و قسمت من نیست پدر جان، من دلم نمی خواهد که هفتمی یا چهلمی یا سالی برایم بگیرید. من را وقتی که دفن کردید برگردید به خانه و زندگی خودتان و اصلا فکر من را دیگر نکنید و امیدوارم که از این حرفهای من هیچ نرنجید. هر مسلمانی که میمیرد یک وصیتنامه برای خود مینویسد من آدم نبودم یا شانس از من گرفته شده بود اگر یک مسلمان کشته میشود یا یک مسلمان در خانه می میرد در یک وصیتنامه ای برای زندگی خودش و سرمایه خودش می نویسد ولی من که توی هفت آسمون یک ستاره هم ندارم که بنویسم[در] وصیتنامه خودم. پدر جان تو درباره من هرچی فکر میکردی پوچ از کار درآمده ولی دلم می خواهد فکرهایی بهتر از من درباره رضا و عباس بیشتر بکنی. پدر جان وقتی که من کشته شدم به هیچگونه نگذاری رضا و عباس درباره من گریه بکنند به خصوص رضا پدر جان. من بیشتر از این وقت گرانبهایت را نمی گیرم و شما را به خدای بزرگ میسپارم. من ببخشید که این نامه یا وصیت نامه را برای شما می نویسم. مادر جان من تو را خیلی اذیت کرده ام و آرزو داشتم که زنده بمانم و تلافی اذیتهایی که به تو کرده بودم در بیاورم ولی گو اینکه مرگ مهلتم نداد و زود به سراغ من آمد. منکه آنقدر پیر نشده بودم که مرگ به سراغم آمد من بلکه هم هزارآرزو داشتم ولی اینکه مرگ مرا ول نکرد و من را همراه خود برد.
مادر جان از تو می خواهم که وقتی که من مردم دعا کنیدکه در قبر به من فشار نیاورد و آسوده بخوابم. مادر جان من عذا بهای این دنیا را طاقت آوردم چگونه میتوانم که عذا بهای خدا را تحمل بیاورم. مادر جان امیدوارم که هرچه بدی نسبت به تو و پدر کردم امیدوارم که شما من را ببخشید که عذاب خدا خیلی از عذاب دنیایی سنگینتر و سختتر است. مادر جان من وقتی که مردم شیرت را حلالم کن که نتوانستم جبران زحمات تو را بکنم و امیدوارم که خدا به هر جهت سلامتی بدهد و بالای سر نرگس و رضا و عباس باشید همین قدر [که] بالای سرمن بودی و نگهداری از من کردی متشکرم. امیدوارم رضا و عباس بتوانند تلافی در بیاورند من نتوانستم تلافی زحمات تو را در بیاورم.
خدمت نرگس سلام عرض م یکنم و امیدوارم که شما هم به خانه بخت بروید و سربلند و سرافراز زندگی کنید و هیچگونه ناراحتی نداشته باشید. و در پایان از شما می خواهم که هیچوقت امام امت را تنها نگذارید و همیشه او را دعا کنید و در دعای کمیل و ندبه هم شرکت کنید از شما میخواهم که برادرانم را هم از تعالیم اسلامی برخوردار کنید و هیچ موقع این دعا را از یاد نبرید. خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی تو را به جان مهدی خمینی را نگهدار فرزند شما حسین ابوالحسنی
حسین، هجدهم آذرماه سال 1338 در کرمان دیده به جهان گشود. پدرش اکبر و مادرش سکینه نام داشتند. وی خدمت سربازی را در ارتش آغاز کرد که این دوران با جنگ تحمیلی مصادف شد و این فرزند برومند کرمان چهارم فروردینماه سال 1361 در عملیات فتحالمبین در جبهه شوش به شهادت رسید.
جـزئیات شـهادت
اطـلاعات مـزار
تصویرمـزار



بدون دیدگاه