
حسین فرزند سخاوتعلی، بیستوپنجم اردیبهشتماه سال 1345 در کرمان به دنیا آمد. او سال ۱۳۶۳ وارد دبیرستان مکتبالمهدی(عج) کرمان شد و پس از طی دورههای آموزشی، مفتخر به عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.
حسین، کمک خلبان بود و شب عید غدیر مصادف با سیام بهمنماه سال ۱۳۸۱ حین بازگشت از ماموریت در سانحه هوایی سقوط هواپیما در ارتفاعات سیرچ (حوالی شهداد-استان کرمان) به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
پیکر مطهر این خلبان شهید والامقام در گلزار شهدای کرمان به خاک سپرده شد.
همسر خلبان شهید حسین ملکقاسمی نقل میکند:
*سال 1374 از پایگاه بدر اصفهان به پایگاه قدر تهران منتقل شد و پرواز با هواپیمای ایلیوشین را شروع کرد. در شهرک ولی عصر تهران مستاجر بودیم. حقوق حسین آقا پایین بود و با سختی زیاد زندگی می کردیم. من که در خانه پدرم زندگی راحتی داشتم، آبروداری میکردم. زندگی با همه سختیهایش در کنار حسینآقا، برایم شیرین بود.
*خیلی آرزو داشت که خدا به ما دختر بدهد. وقتی هانیه به دنیا آمد، هنوز ده روزش نشده بود که مینشست روبهروی هانیه و میگفت: بگو بابا…
هانیه که به راه رفتن افتاد، حسین آقا با ذوق تعداد قدمهایش را میشمرد. کارهای عجیب و غریبی میکرد. مثلاً از در که وارد میشد با همان لباس خلبانی چهار دست و پا میآمد جلو هانیه و میگفت: بابا ، بیا اسبت آمد.
*روح لطیف و شاعرانهای داشت. حرف زدن عادیاش هم شاعرانه بود. ساعتها به شرشر آب، به زیبایی گلها و درختان خیره میشد. زیبائیهای محیط اطراف را با جملات و عبارات دلنشین به قدری خوب توصیف میکرد که آدم متعجب میشد.
* چند روز قبل از شهادتش مرا صدا کرد و گفت: محدثه بیا کارت دارم؛ دو زانو مقابلم نشست و در حالی که اشک میریخت، گفت: من زیاد زنده نمیمانم، و خیلی نگران شما هستم؛ میدانم خیلی اذیت میشوید ولی به خدا توکل کنید. اگر به خدا توکل داشته باشید، هیچ بشری نمیتواند کوچکترین آزاری به شما برساند.
*قرار نبود برود ماموریت. صبح موقع نماز من و هانیه را بیدار کرد. وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم پنجره هال را باز کرده و به بیرون نگاه میکند. هوا خیلی سرد بود. شب برف سنگینی آمده بود. تا متوجه من شد، گفت: بیا برفها را ببین که چقدر زیبا هستند.
آن روز رفت و دمدمای ظهر با عجله آمد ساک و کتابهای پروازش را برداشت و گفت: نمیخواستم بروم ماموریت، اما توکل به خدا؛ دارم میروم زاهدان. از آنجا به کرمان و بعد میآیم تهران.
این آخرین دیدار من با حسین آقا بود.
پدر شهید نقل میکند:
*حسین علاوه بر خلبانی، در شعر، داستاننویسی و خط هم صاحب استعداد بود. سال 1365 در استان کرمان و سال 1369 در جشنواره سراسری شعر مقام اول را به دست آورد.
سال 1379 اولین پروازش را انجام داد و آخرین پروازش هم به سوی خدا بود.
جسم حسین لایق خاک نبود، من حتی روزهای اول سانحه به کوه هم نرفتم. آخر جنازه پسرم را میخواستم چهکار کنم؟ او روحش پیش خدا بود.
جـزئیات شـهادت
اطـلاعات مـزار
تصویرمـزار



بدون دیدگاه