
مصطفی (هوشنگ) میرمحمدی گروهبان دوم
وصیت نامه
60/9/26
سلام بر پدر بزرگوارم و از این که مرا ندیده ای امیدوارم که ناراحت نباشی به امید خداوند بزرگ باز هم مثل آن دفعه بر می گردم.
و دوباره همدیگر را می بینیم و دیدارها تازه می گردد. پدرجان تو را بخدا ناراحت نباشی من هم مانند دیگر دوستان و برادران ارتشی و پاسدار باید و وظیفه شرعی من است. که به جبهه جنگ بروم و با صدام و صدامیان و دشمنان اسلام بجنگم وامیدوارم که با پیروزی کامل برگردم. تنها آرزوی من این است که وقت نماز با مادرم ؟ دعا کنید که شهید بشوم من که خونم از خون دیگران رنگی تر نیست اگر من نروم و از قبیل من به جبهه نروند چه کسی باید برود. من که با شادی و خوشحالی می روم و امیدوارم که بحق جد آقا خمینی شهید بشوم.
و بتوانم خانواده خود را به خانواده های شهیدان ملحق کنم. پدرجان من که این دفعه به جبهه اعزام می شوم. خیلی دلم شور می زند نمی دانم چرا شاید از این باشد که شما را ندیده ام پدرجان تو همیشه در نظر من هستی و در قلب من هستی هیچوقت من تو را فراموش نمی کنم و نخواهم کرد- تو تنها آرزوی من هستی و تو تنها امید به زنده ماندن من تو هستی پدر جان نمی خواهم که تو را ناراحت کنم بلکه دلم می خواهد موقعی که این جمله ها را می خوانی احساس شوق و خوشحالی بکنی. پدرجان من چهار عدد چک 4400 تومانی به مادرم ؟ داده ام امیدوارم که بتوانی در اوایل برج؟ هر کدام از آنها را دریافت کنی و به حساب پس انداز بانک صادارت بردسیر بریزید من از شما خیلی متشکر می شوم اگر این کار را بکنی . دومین وصیتم این که اگر شهید شدم باز هم می گویم باعث افتخار من و شما هست این است که شما خواهر عزیزم را به هر که دلش خواست بدهید. بخصوص علی آبروشی پسر فاطمه. سومین وصیت من این است که هر چه وسایل من دارم و خریده ام به خواهرم و اگذار نمائید. و چهارمین وصیت من این است که مقدار 3000 تومان پول از محمد دامادمان من می خواهم باید در تاریخ 60/10/10 به حساب من بریزد اگر نداشت حرفی به او نگویید. و اگر من شهید شدم از او نگیرید من به او بخشیدم. پنجمین وصیت من این است که پولهایی که در بانک بردسیر دارم به عنوان یک هدیه ناقابل و خیلی کوچک که جبران زحمت یک روز شما می شود که برای من کشیدی برای صرف خانواده خود برداری و مقدار سیصد تومان پول از بابت رنگ اطاق باید بدهم اگر من شهید شدم شما این دین مرا ادا نمایید.
پدرجان من که خیلی دلم می خواهد در راه اسلام و در راه میهن عزیزم ایران شهید شوم شاید شما دلتان نخواهد. هر چه که مصلحت خداوند باشد همان می شود.
پدرجان من خیلی دلم می خواست که شما را ببینم و بگویم پدر برای من دعا کنید اما چه کنم که شما نبودید و من مجبور شدم که برای شما بنویسم امیدوارم که بتوانید این خط خراب من را بخوانید و معنی جمله ها را درک کنید.
پدر جان باز هم می گوید ناراحت نباش نتنها تو بلکه تمام اعضای خانواده نباید ….؟
نگهداری کند و می دانم که او همیشه و همه وقت آنها را دوست دارد و خواهد داشت.
دیگر عرضی ندارم و نخواهم داشت به امید خداوند بزرگ از همگی شما خداحافظی می کنم و همه شما را به خدا می سپارم.
خداحافظ گروهباندوم ش
مصطفی میر محمدی
69/9/26
آذربایجان غربی نقده تپه جبرئیل آباد صندوق پستی 24 گروهان اعزامی از کرمان گروهبان دوم 88 میر محمدی.
زندگینامه:
شهید مصطفی میرمحمدی به سال 1341 در بردسیر به ضیافت سبز زندگی خوانده شد و با عبور از سنگلاخ تعلقات خاکی، سر نیاز بر آستان آن بی نیاز حقیقی فرو آورد. عمر کوتاه و متبرک خود را به صلاح و راستی گذراند و در مسیر روشن حق، دشواری سلوکی عاشقانه را به جان خرید. وی پرورده دامان پاک و پر مهر خانواده ای متدین و نیکونهاد بود و از خصائل ارجمند خانواده، سهمی شایسته داشت. پس از اتمام سال اول دوره متوسطه، در سال 1358 به صف رزم آوران غیور و جان بر کف ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست و با اخذ درجه گروهبان دومی، دوره خدمت پاک و شرافتمندانه خود را آغاز نمود.
مجاهدی پر توان و خستگی نشناس بود و از عهد آزمون سخت جهاد و پایداری مخلصانه در جبهه های مختلف به نیکویی و توفیق برآمد. مجاهدات موثر و افتخار آمیز وی در سیستان و بلوچستان و مناطقی از جبهه گسترده کردستان نشانگر ژرفای اعتقاد و پایمردی آن رزم آور صبور است.
زنده یاد «میر محمدی» در بیست و ششمین روز از تیرماه 1361، هنگام درگیری با مزدوران ضد انقلاب در جاده اشنویه به کرامت آسمانی شهادت متنعم گردید و در پیشگاه حق منزلتی سزاوار یافت. حیات پر تحرک و شرافتمندانه آن شهید سعید، نمونه ای از حیاتی نغز و مومنانه است.
«یاد و نام آن دلیرمرد حماسه آفرین، بر دوام باد»
جـزئیات شـهادت
اطـلاعات مـزار
تصویرمـزار



بدون دیدگاه