
انا لله و انا الیه راجعون
ما از خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.
پس از تقدیم عرض سلام، امیدوارم که حالتان خوب باشد و سلامتی تمام اهل خانواده را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم.
باری خانواده عزیزم شاید این آخرین نامه ای باشد که به دست شما می رسد پس چه بهتر از شما عزیزان حلالیت بطلبم و امیدوار هستم که شما عزیزان مرا حلال کنید. انشاءالله
بسمه تعالی «وصیت نامه از جبهه»
سخنی کوتاه با پدر و مادر و برادران و خواهران عزیزم:
ای که شما همیشه به یاد من بودید و همیشه به خاطر من سختی کشیده اید، ای پدر و ای مادر عزیزم: من که می دانم در زندگی همیشه شما را آزار و اذیت می دادم و می دانم که شما روزها اشک ها ریخته اید، سختیها کشیده اید ، چه اذیتها که نکشیده اید که من را به این سن رساندید و میدانم که شما از شهید شدنم بی نهایت دردناک و ناراحت می شوید ولی پدرجان و مادرجان: باید تحمل کرد و بردبار بود چون دین اسلام در خطر است و ذلت و شرف ما در گرو همین جنگ می باشد و امیدوارم که پدر و مادر عزیزم مرا حلال کنید که چون پرنده های معصوم و بی گناه به سوی آسمان پر گشایم و امیدوارم که صبر پدر مثل صبر امام حسین (ع) باشد و صبر مادر مثل صبر زینب (س) باشد. «انشاءالله»
و ای برادران و خواهران عزیزم: می دانم برای شما برادری چندان لایق نبودم ولی امیدوارم که شما عزیزان از سر تقصیرات من بگذرید و مرا حلال کنید. «انشاءالله»
بارالها: تو خودت بهتر از من می دانی که من در دنیا نه گفتار و نه کردار خوبی داشتم .
خدایا تو را به کرمت قسم می دهم که مرا ببخشید.
پروردگارا: مرا از سپاه اسلام قرار ده که همیشه تمامی سپاهیان تو پیروز و موفق هستند.
خداوندا: تو را به عزت و جلالت قسم می دهم که مبادا بدی کردار و رفتارم باعث آن شود که دعای من نزد تو قبول نباشد.
پروردگارا: اینک زمان مرگم فرا رسیده است اکنون پس از انجام کارهای بدم ناتوان و پشیمانم و امیدوارم که از سر تقصیر من سر بگشایید.
پروردگارا: از تو می خواهم که به تمامی خانواده های شهداء صبر و تحمل و بردباری عنایت بفرمایی.
همانا امامان ما اینچنین به نزد خداوند رفتند و من نیز شهادت را انتخاب کردم و این چنین به ملاقات خدا رفتم تا در روز محشر روسیاه نباشم واز امامان و نیکان خجالت نکشم.
ای ملت مسلمان: آگاه باشید ما تا جان در بدن و خون در رگ داریم از پا نخواهیم نشست.
ای برادران حزب الله : شمائید که باید راه برادران شهیدتان را ادامه دهید جبهه ها را خا لی و امام را تنها نگذارید.
ای مادر عزیز: تو که خود می دانی انقلاب نیاز به خون دارد اگر من و دیگر پسرانت خون ندهند پس چه کسانی می خواهند خون بدهند این همه شهید خون دادند و من نیز یکی از آنها ، مگر خون من خدای ناکرده رنگین تر از خون سایر شهیدان است . پس برای من ناراحت نباش و به حال من گریه مکن. چون من به آرزوی خود رسیدم و به جای بهتری رفتم و اگر تا بحال به شما عزیزان بدی کرده ام مرا ببخشید و بحل کنید.
ا زدوستان و آشنایان می خواهم تا به حال به شما نیز بدی کرده ام حلال کنید و ببخشید زیرا من طاقت آتش و عذاب جهنم را ندارم.
خدانگهدار شما عزیزان باشد والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
خدانگهدار تمام رزمندگان باشد. روحت شاد و راهت پررهرو باد.
مهدی عبدالهی
بسم الله الرحمن الرحیم
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
این است زندگینامه جوانی 22 ساله بنام مهدی عبدالهی که عمری را با مکتب امام حسین (ع) آشنا بود و از مکتب انبیاء آموخت که چگونه انسان باید در این دنیای بی حاصل زندگی کرد. او از سرور شهیدان آموخت که هدف و منظور از جوانمردی یعنی چه و چگونه باید با دشمن مبارزه کرد و چگونه باید با ظالمان و ستمگران جنگید. مهدی در سال 1340 در بخش شهداد متولد گشت و در خانواده ای زندگی کرد که عاقبت زندگی کردنش با شهادت روبرو گردید. مهدی دوران کودکی را با زحمات شبانه روزی پدر سپری نمود و مرحله های تدریس را در دبستان و مدارس راهنمایی گذراند. او در این مدت رفتن به مدرسه فقط توانست تا دوم راهنمایی بخواند و ترک تحصیل کرد. مهدی در بین این خانواده فرزندی بود برومند و پاک برای مادر و بازویی بود محکم برای پدر – او در همان اوایل کودکی و دوران بلوغ عاشق مجالس عزاداری اباعبدا…الحسین بود. نمی شد روضه ای رفت که مهدی در آن نباشد. در مدت ترک تحصیل به کارهای بنایی – قالی بافی – جوشگاری پرداخت. لیکن او متوجه امری مهم شد و آن خدمت کردن به اسلام و قرآن و دفاع از مرزهای پهناور جمهوری اسلامی بود. پیش از آنکه مهدی به سربازی قدم بگذارد. همیشه کلمه سربازی بزبانش بود و عاشق بسیار خوبی برای خدمت بود که لازم دانست پا به میدان پیکار نماید. مهدی همیشه به این فکر بود که فرزند بزرگتر باید کمک حال خانواده باشد. و هیچ وقت بدون اجازه پدر کاری انجام نمی داد. انتظار داشت محرم و عاشورا فرا رسد و جلوی الم ابوالفضل سینه بزند و در مراسمهای ایام عاشورا شرکت می نمود. هرکجا که خرج امام حسین (ع) برپا بود مهدی را آنجا می دیدیم. در همین حال بود که جرقه ای در روحش و جسمش دمید و عازم پادگان 05 کرمان گیدید. مهدی مدت سه ماه را آموزش دید. و وقتی که مرخصی می آمد همیشه به زبانش خدمت به اسلام بود. هر صبح که بیدار می شد اول قرآنی را که سر طاقچه اطاق بود باز می کرد و نگاهی به کلام پروردگار می نمود و می گفت هر صبح که بلند می شوید. اول نگاهی به کلمه های قرآن کنید حتی اگر سواد هم نداشته باشید. او علاقه زیادی به یادگیری دعای کمیل داشت واصرار زیادی داشت که دعای کمیل را یاد بگیرد. و خلاصه مهدی موقع تقسیمش فرا رسید و به تیپ 84 خرم آباد – گردان 802 گروهان یک پیاده افتاد. م دتی را در منطقه اندیمشک بود که در عملیات والفجر یک زخمی شد. و رزم بی امان خویش را آغاز کرد. مهدی در بین این تیپ از سربازانی بود که خداوند را مورد تأیید خود قرار داده بود. و می دانست سرنوشتش بکجا می انجامد . فقط خداوند بزرگ می دانست که هدف مهدی چیست و چه برایش پیش خواهد آمد. او هر وقت که به مرخصی می آمد مخصوصا از جبهه که می آمد شبها که می شد قرآن می خواند. یا مثلا او علاقه زیادی به کتابهای زندگی امیر مؤمنان و امام حسین داشت و شب که می شد آنها را می خواند. می گفت ما در جبهه بعضی مواقع کارمان ؟؟؟. آنحا حال و هوای دیگری دارد. مهدی شبها و روزها و هفته ها را در میدانهای نبرد پشت سر گذاشت و هر موقع که می آمد دو برابر ایمانش محکمتر می شد. او در مدتی که منطقه صالح آباد خدمت می کرد، یعنی یکی از علمداران کربلا به شمار می رفت از بس که علاقه به مجالس سوگواری امام حسین داشت ، موقعی که می آمد اگر همان شب جایی روضه بود. سریع خود را می رساند و اما مهدی این سرباز پاکباز این قهرمان دشت مهران و این یگانه فرزند پاکدامن خانواده مدت 24 ماه را در جبهه گذراند. م
جـزئیات شـهادت
اطـلاعات مـزار
تصویرمـزار



بدون دیدگاه