
بنام الله پاسدار حرمت خون شهدا
شهبد حسن آبادی در تاریخ 41/2/1در روستای حسن آباد دیده به جهان گشود ، شهید زمانی که متولد شد در ایران حکومت استبداد گری پهلوی به ظلم و ستم مردم بی گناه ایران می پرداخت.شهید در سن شش سالگی راهی مدرسه جهت تعلیم و تربیت گردید و یکی از محبوب ترین شاگردانی بود که در قلب هر یک از معلمین جای داشت. شهید دوره ابتدایی با موفقیت به پایان رسانید ولی با وجود مشکلات اقتصادی از ادامه دادن تحصیل در دوره راهنمایی باز ماند.شهید وقتی که از ادامه تحصیل بازماند تصمیم به کار کشاورزی و کمک کردن به پدر در امر کشاورزی اقدام نمودند.شهید به جهت اینکه پسر بزرگ خانواده بود و در همه وقت کمک حال پدر در امور کشاورزی و مشکلات خانواده خود بود و به پدر و مادر احترام خاصی قائل بود ، هیچ زمانی کاری انجام نمی داد که باعث نگرانی پدر و مادر خود شود و همیشه پدر و مادر از او راضی و خشنود بودند و همیشه ودر همه حال در قلب پدر و مادر جای دارد. او در خانواده با خواهر و برادر خود مهربان بود و با اقوام و بستگان و دوستان مهربان بود و همیشه به آنها سر می زد و از حال و احوال آنها با خبر بود. او دوران جوانی خود را با مهربانی و کمک به پدر و مادر دوستان و اقوام سپری کرد و در سن هیجده سالگی جهت خدمت به نظام جمهوری اسلامی به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید. گرچه رفتن او برای خانواده و دوستان بسیار سخت و ناراحت کننده بود، اما می بایست وظیفه خویش را انجام دهد تا به وطن خویش و مردم خویش خدمت کند او آموزش نظامی خویش را در پادگان 05 کرمان تمام کرد و راهی جبهه های جنگ شد و همه چیز به خوبی و خوشی گذشت،که یازده ماه از خدمت سربازی در جبهه خرمشهر گذرانید. در این مدت یازده ماه چندین بار به دیدار والدین و بستگان خویش می آمد که همه اش از جبهه های جنگ و از آتش و خون صحبت می کرد.
همیشه دوستدار ایران و مردم وطن خویش بود و علاقه ویژه ای به رهبر کشور داشت و همیشه در قلب او رهبر انقلاب اسلامی وجود داشت او همیشه سر وقت نماز خود را می خواند و روزه می گرفت و با اینکه از تحصیل سواد چندان زیادی هم برخوردار نبود و این بخاطر علاقه ای بود که به ائمه اطهار (ع) داشت.
زمانیکه از مرخصی برمی گشت درست بود که به اقوام و خویشان خود سر می زد اما به کارکردن به پدر مشغول می شد تا اینکه پس از آخرین مرخصی که مجددا راهی جبهه شد و در عملیات رمضان سال 61 در منطقه خرمشهر بدست نیروهای عراقی به اسارت رسید و پس از مدتی که گذشت و هیچ خبر و نامه ای از او به دست خانواده اش نرسید ، خانواده نگران شدند و پدر و دایی او به علت اینکه نمی دانستند فرزند دلبندشان چه اتفاقی برایش افتاده است به خرمشهر رفتند و در آنجا که جنگ بود و تا حدودی از دوستان توانسته بودند بپرسند که چه اتفاقی افتاده است اما آنها همه نمی دانستند که چه اتفاقی افتاده و با دست خالی برگشتند و به آنها خبر دادند که فرزند شما مفقودالاثر گردیده است و چشم های نگران پدر و مادر و بستگان منتظر آمدن او بودند. تا اینکه چهارده سال از آمدن او گذشت و پدر و مادر همچنان چشم در انتظار آمدن فرزندشان بودند، اما انتظار چه فایده ای داشت، پدر و مادری که به فرزند خود چنان علاقه و دلبستگی داشتند پس از 14 سال انتظار و نگرانی و چشمان انتظار به راه که خدایا زمانی برسد که فرزندم برگردد ، روزی درب منزل زده می شود که پدر و مادری که چشمان منتظر بر در دوخته شما در انتظار آمدن فرزندتان است ، فرزند شما برگشت با صداقت و پاکی و ایمان آمد او به درجه شهادت نائل آمد . پس پدر و مادر افتخار کنید و این افتخار و سربلندی شما و فرزندتان است که پیکر عزیز شما پیدا شده است و پدر و مادر دستان را به سوی آسمان بلند کردند و خدا را سپاس گفتند که چنین فرزندی به آنها عطا فرموده که بتواند از وطن و از ناموس خویش دفاع کند.
جنازه شهید را در روز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) برای خانواده آوردند، او در دستان مهربان پدر و مادر و خواهر و برادر و دوستان و اقوام قرار گرفت و او را به خاک سپردند.
جـزئیات شـهادت
اطـلاعات مـزار
تصویرمـزار



بدون دیدگاه