علی ایرانمنش

نــام :
علی
نـام خـانوادگـی :
ایرانمنش
نـام پـدر :
عباس
تـاریخ تـولـد :
1344/10/04
مـحل تـولـد :
کرمان
سـن :
15 سـال
دیـن و مـذهب :
اسلام و شیعه
شرح شهادت

علی که یک نیروی فرهنگی و رزمی بود، روز جمعه بیست‌وششم دی‌ماه سال 1359 در درگیری با گروهک‌های ضد انقلاب در پیران‌شهر پس از اسارت و شکنجه‌های فراوان، به فیض عظمای شهادت نائل آمد.

وصیت نامه
بیوگرافی

علی، سال 1344 در شهر کرمان متولد شد. پدرش حاج عباس ایران‌منش، از مریدان آیت‌الله روحانی(ره) بود، شغل آزاد داشت و با رزق و روزی حلال، خانواده را مدیریت می‌کرد.
علی در چهار سالگی موفق شد در سفری که به اتفاق خانواده به عراق داشتند، در شهر مقدس نجف اشرف، امام خمینی را ملاقات و دست او را ببوسد. علی، دوران دبستان را در مدارس رضویه و سعدی و دوره‌ی راهنمایی را در مدرسه شهید نامجو در کرمان سپری کرد.
با اوج گرفتن مبارزات مردم با رژیم ستم‌شاهی پهلوی، با این‌که هنوز سن و سالی نداشت، به فعالیت در این زمینه پرداخت. پس از پیروزی انقلاب و آغاز ناآرامی‌ها در غرب کشور، در حالی که هنوز کلاس دوم راهنمایی بود، درس و مدرسه را رها کرد و به آن منطقه رفت.
علی که یک نیروی فرهنگی و رزمی بود، روز جمعه بیست‌وششم دی‌ماه سال 1359 در درگیری با گروهک‌های ضد انقلاب در پیران‌شهر پس از اسارت و شکنجه‌های فراوان، به فیض عظمای شهادت نائل آمد.

پیکر مطهرش در گلزار شهدای کرمان قطعه 1، ردیف 3، شماره 3 به خاک سپرده شد.

//خاطراتی از شهید
بعد از دو ماه از اولین اعزام به غرب کشور، من و علی تصمیم گرفتیم چند روز به مرخصی برویم. از پیران‌شهر مسافتی را با کمپرسی و مسافتی را با اتوبوس طی کردیم تا به تهران رسیدیم. چند ساعت وقت داشتیم تا با اتوبوس به کرمان برویم. به علی گفتم حالا این چند ساعت چی‌کار کنیم؟ گفت: بریم آیت‌الله بهشتی را در حزب جمهوری اسلامی ببینیم.
حقیقتاً از پیشنهادش یکه خوردم باورم نمی‌شد یک نوجوان پانزده ساله آقای بهشتی را این‌قدر بشناسد که مشتاق دیدارش باشد.
رفتیم حزب جمهوری اسلامی و اتفاقاً آقای بهشتی را دیدیم که در حال خروج از دفترشان بودند. سلام و احوالپرسی کردیم، ما را به دفتر کارشان دعوت کردند و از ما پرسیدند از کجا آمده‌اید؟
گفتیم از کردستان آمدیم و عازم کرمانیم. آقای بهشتی ضمن دعا برای موفقیت و عاقبت به‌خیری ما، گفتند خوشحالم که حضرت امام چنین سربازانی دارد و بر سر و پیشانی ما بوسه زدند.
راوی: مسعود الهی

چند وقتی بود که علی به غرب کشور رفته و دلم برایش تنگ شده بود. یک‌روز تلفن زد، به او گفتم: علی جان! گوسفندی گرفته‌ام که قربانی کنم، کی میآی؟
گفت: اگر بیام شما دیگه اجازه نمی‌دی برگردم.
گفتم: تو بیا، دوباره اجازه میدم که بری.
گفت: بگو به جان امام.
گفتم: به جان امام دوباره اجازه می‌دم برگردی.
به این ترتیب علی راضی شد که چند روز به مرخصی بیاید و دوباره برگردد.
راوی: مادر شهید

جـزئیات شـهادت

تـاریخ شـهادت :
1359/10/26
کـشور شـهادت :
مـحل شـهادت :
پیرانشهر
عـملیـات :
درگیری با گروهک‌های ضد انقلاب
نـحوه شـهادت :
پس از اسارت و شکنجه‌های فراوان

اطـلاعات مـزار

مـحل مـزار :
گلزار شهدای کرمان
وضـعیت پـیکر :
موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا
قـطعـه :
1
ردیـف :
3
شـماره :
3

تصویرمـزار

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *